X
تبلیغات
ادبیات - کلیله ودمنه (کبوتر طوق دار )

ادبیات

درس ادبیات

داستان کبوتر طوق دار از کلیله ودمنه ی بهرامشاهی اثر نصرالله منشی

لغات واصطلاحات :

متصید : شکارگاه / مرغزار : چمنزار / نزه : باصفا / ریاحین : ج ریحان ، گل های خوش بو / نمودی : می نمود / درفشان لاله : لاله ی درخشان / زمرد : سنگی سبز وقیمتی / شقایق : آلاله ی وحشی / شکاری : جانور مناسب شکار / اختلاف : آمد ورفت / متواتر : پی درپی / گشن : انبوه / جال : دام / حبه : دانه / غافل وار : بی خبر / تک : دویدن / گرازان : خرامان در اینجا شتابان / در ضبط آورد : بگیرد / اضطرابی می کردند : بی قراری می کردند / مجادله : کشمکش / استخلاص : رهایی بخشیدن / تخلص : رهایی / حالی : اکنون / صواب : بهترین کار / سر خویش گرفتند : راه خود را در پیش گرفتند / در پی : به دنبال / درماندند : خسته شدند / براثر : به دنبال / فرجام : پایان / در قفا : پشت سر / ستیزه رو : لجباز / به جد : مصمم / خایب : نومید /امام : راهنما / راه بتافتند : مسیر راتغییر دادند / دها : زیرکی / مواضع : مکان ها / تیمار داشتن : مراقبت کردن / به تعجیل : به سرعت / زه آ ب : سرچشمه / ورطه : گرداب ومحل هلاکت / اولی تر : سزاوار تر /تکفل : سرپرستی ، قبول مسئولیت / مناصحت : نصیحت پذیری / مواجب : آن چه بر شخص واجب است /

سیادت : سروری / عقده : گره / اهمال : سستی ، نادیده گرفتن / طاعنان : ج طاعن سرزنش کننده / وقیعت : بدگویی / مکرمت : کریمان ، بزرگان / ارباب مودت : دوستان / موالات : دوستی / ثقت : اعتماد کردن

 مطلق : آزاد اهل

معنی ومفهوم متن

نوشته اند که در ناحیه ی کشمیر شکار گاه وچمنزار بسیار با صفایی  بود که از انعکاس وتاثیر گل ها وگیاهان رنگارنگ ، پر سیاه زاغ مانند دم طاووس زیبا به نظر می رسید ودم طاووس در مقابل زیبایی شکار گاه مانند پر زاغ زشت می نمود (تشبیه ، نماد ، اغراق وتضاد )

دوبیت : در آن شکار گاه در میان گل های رنگارنگ ، گل لاله مانند چراغ فروزانی بود اما گل لاله از دود چراغ خود ، دلی داغدار داشت . لاله ی کوهی شکفته برانتهای ساقه ، مانند کسی بود که بر یک پا ایستاده واز سوی دیگر لاله ی کوهی شکفته  بر بالای ساقه ی سبز، مانند  پیاله ی شراب سرخ بر شاخه ی زمرد بود .

(تشبیه – مراعات – تشخیص وتشبیه مرکب )

در ان شکارگاه جانوران شکاری بسیار بود وشکار چیان دایما ً به آ ن جا رفت وآمد داشتند . زاغی در آن اطراف بر درخت پر شاخ وبرگی لانه داشت نشسته بود واطراف را می پایید ناگاه شکارچی خشنی در حالی که دامی برگردن وعصایی در دست داشت به طرف درخت رفت . زاغ ترسید وبا خود گفت این مرد کاری دارد ونمی توان فهمید که به قصد من آمده است یا کس دیگر . به هر حال من همین جا می مانم ونگاه می کنم تااو چه قصدی دارد .

شکارچی به جلو آمد وتور خودرا پهن کرد ودانه پاشید ودر کمین نشست . مدتی منتظر ماند وفوجی کبوتر از راه رسید ومهتر ایشان کبوتری بود که به او مطوقه می گفتند وکبوتران روزگار خود را در اطاعت از او می گذراندند . چنان چه دانه ها را دیدندبی خبر فرود آمدند وهمگی در دام افتادند وشکارچی خوشحال شد وبا شتاب شروع به دویدن کرد تا آن ها را بگیرد .وکبوتران بی قراری می کردند وهر کدام برای رهایی خویش می کوشیدند. مطوقه گفت : " جای کشمکش وستیزه نیست لازم است که همگی نجات یاران را مهم تر از نجات خود بدانند واکنون بهترین کار آن است که همگی با تمام توان دام را از زمین بلند کنیم که رهایی ما در این است ". ( پیام داستان در این قسمت از داستان است ) کبوتران دستور اورا اجرا کردند وراه خود را در پیش گرفتند وشکار چی به دنبال آن ها می رفت به امید آن که درما نده شوند وبیفتند وزاغ با خود فکر کرد که به دنبال کبوتران بروم وبفهمم که عاقبت کار آن ها چه شود زیرا ممکن است من هم به این حادثه دچار شوم واز تجربیات زندگی می توان سلاحی ساخت ودر وقت حادثه از آن استفاده کرد (تشبیه )

 

مطوقه چون دیدکه صیاد به دنبال آن ها می آید به دوستان خود گفت : " این بی شرم در کار ما جدی است وتااز نظر اودور نشویم از مادل نمی کند راه چاره آن است که به طرف روستاها ومکان های پر درخت برویم تادیگر مارانبیند نامید شود وباز گردد ودر این نزدیکی موشی از دوستان من  زندگی می کند به او می گویم تا این بند ها راببرد " . کبوتران به توصیه ی او عمل کردند ومسیر خود را تغییر دادند وشکار چی باز گشت .

مطوقه به محل سکونت موش رسید به کبوتران دستورداد :"فرود آیید ". به دستور اوعمل کردند وهمگی نشستند ونام آن موش زبرا بود با زیرکی تمام وخرد فراوان وگرم وسرد روزگار وخیر وشر آن را دیده بود .(باتجربه بود ) ودر محل زندگی خود برای روز حادثه گریزگاه هایی وصدها سوراخ ساخته بود واین سوراخ ها به همدیگر راه داشت واز آن راه ها مراقبت می کرد تا بسته نشود که هرکدام را برای مصلحتی ایجاد کرده بود . مطوقه صدازد بیرون بیا . زبرا پرسید کیست .مطوقه نام خود بگفت وموش اورا شناخت وبا شتاب بیرون آمد .

موش هنگامی که مطوقه را در بند گرفتار دید گریه ی فراوان کرد وگفت ای دوست عزیز چه کسی تورا در این رنج انداخت ؟ مطوقه گفت : " تقدیر وسرنوشت مرا به این گرداب هلاکت افکند ". موش باشنیدن این موضوع مشغول بریدن بند های مطوقه  شد . مطوقه گفت : " ابتدا بندهای دوستانم را بگشا " . موش به این گفته توجهی نکرد مطوقه گفت :"ای دوست سزاوار است که ابتدا بند های دوستانم را ببری " . موش گفت : " این سخن را بسیار تکرار می کنی ؟ مگر توبه فکر نجات خود نیستی وبرای بدن خود حقی قایل نیستی "؟

گفت :" مرا به این سخنان نباید ملامت وسرزنش کنی که من سرپرستی این کبوتران را بر عهده دارم وبه همین سبب حقی برگردن من دارند وآنان چون از من اطاعت می کنند وبه پندهای من عمل کردند وبه یاری وپشتیبانی آنان از دست شکارچی رهایی یافتم من نیز باید پایبند وظایف رهبری خود باشم ووظیفه ام رابه درستی انجام دهم . (پیام دیگر داستان ) ومی ترسم که اگر ازگشودن گره بند من آغاز کنی وخسته شوی وبعضی از دوستانم در بند بمانند ولی چنان چه من بسته باشم اگر چه خیلی خسته شده باشی در حق من سستی راروا نمیداری وقلباٌ به خود اجازه نمی دهی که من گرفتار باشم وهم چنین ما در هنگام بلا شریک بوده ایم در وقت آسودگی نیز باید مشارکت داشته باشیم وگرنه سرزنش کنندگان بهانه برای بدگویی من پیدا می کنند .

موش گفت : " شیوه ی بزرگان همین است ( که دیگران را بر خود مقدم بدارند ) واین سیرت پسندیده سبب می شود که عقیده ی دوستان تو در باره ی پیوند ودوستی با تو صافتر شود واعتماد دوستان نسبت به بزرگواری عهدوپیمان تو بیشتر شود وآن گاه با جدیت وشوق بیشتر بند های همه را برید ومطوقه ویارانش آزاد وآسوده خاطر باز گشتند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 20:55  توسط فاطمه شانه  |