X
تبلیغات
ادبیات

ادبیات

درس ادبیات

مقدمه ی گلستان سعدی

 

سپاس واحسان مخصوص خداوندعزیز وشکوهمندی  است که اطاعت از اوموجب نزدیکی به او وشکر گزاری ازاو موجب فراوانی نعمت است. نفس کشیدن ما (دم ) موجب ادامه ی حیات ما وچون نفس را خارج کنیم(بازدم ) سبب آرامش ماست پس در هر نفسی دو نعمت وجوددارد وبرای هر تعمتی باید شکر کرد

ولی هیچ کس نه زبانی ونه عملی قادر نخواهد بود که شکر گزار باشد چنان که در قرآن آمده است : ای خاندان داوود شکر گزار باشید درحالی که بندگان  کمی از من  بسیار شکرگزارند.

پس همان بهتر که بنده به خاطرناتوانی در شکر گزاری همواره از خدای خود عذرخواهی کند وگرنه کسی قادر نیست چنان که شایسته ی اوست از لطف ومهربانی خداوند سپاس گزاری نماید .

نعمت بیحساب خداوند همچون بارانی است که به همه جا رسیده ونعمت های او همچون سفره ای در همه جاگسترده است  او آبروی بندگان را گرچه زیاد وآشکارا باشد نمی برد ورزق وروزی آنان را با وجود خطاکار بودنشان قطع نمی کند .

پروردگار به باد صبا فرمان داده تاچون فرش گستران فرش زمردین سبزه وچمن را بگستراند وبه ابر بهاری فرمان داده بابارش خود گیاهان را در زمین برویاند وبه مناسبت فرارسیدن عید برگ های سبز را همچون جامه ای شاهانه به درختان پوشانده وکلاه شکوفه را برسر جوانه ها نهاده است .باقدرت خود افشره ی انگور را به شهد گوارا تبدیل میکند وتخم کوچک خرمارا پرورش می دهد تا  نخل بلند پدید آید .

تمام پدیده های هستی برای انسان آفریده شده اند تا انسان از آن ها استفاده آگاهانه  کند

آن پدیده ها همه از خداوند اطاعت می کنند انصاف نیست که انسان از آنان پست تر باشد وفرمانبری نکند.

سرورومایه افتخارورحمت تمام موجودات وبرگزیده ی آدمیان ومایه تکامل روزگار حضرت محمد مصطفی که شفاعت کننده ،فرمانروا، پیامبر ، بزرگوار ، صاحب جمال ، خوش اندام ، خوشبو ودارای مهر نبوت وآن که بواسطه ی کمال خود به مرتبه ی بلند رسید وبا جمال نورانی خویش تاریکی ها را برطرف کرد همه ی خصلت های نیک از اوست پس براو وخاندانش درود فرستید .همچون دیواری که پشتیبان دارد امت مسلمان نیز پشتیبانی چون اودارد وغمی ندارد وهمچنان که سرنشینان کشتی نوح کشتیبانی چون نوح داشتند واز امواج دریا بیمناک نبودند ملت اسلام هیچگاه آسیبی نمی بیند.

.در حدیثی فرموده اند که هرگاه یکی از بندگان گنهکار پریشان روزگار توبه کند واز درگاه خدا امید استجابت داشته باشد ابتدا خداوند به اونظر رحمت نمی کند باز بنده خدارا بخواند باز هم خداوند ازاوروی می گرداند در بار سوم بنده با التماس وگریه خدارا می خواند ودر این هنگام خداوند به فرشتگان خود می گوید : ای فرشتگان من از بنده ی خود شرم دارم واوجز من کسی ندارد پس اورابیامرزیدم .

دامنه ی لطف وکرم خداوند راببین که بنده گناه می کند واوشرمسار است

آنان که همواره جلال وقدرت الهی را می ستایند اعتراف دارندکه در عبادت کوتاهی کرده اند وحق عبادت راادانکرده اند وآنان که همواره جمال الهی را می ستایند در حیرت اند ومیگویند خداوندا تورا چنان که سزاوار باشد نشناخته ایم .

اگر کسی اوصاف خداوندرا از من بپرسد پاسخی نخواهد شنید چون من دلداده ی بیخبر  چه نشانی ازاو می توانم بدهم ؟ هم چنان که از کشته صدایی بر نمی آید عاشق شوریده  ودر خدا فانی شده نیز نمی تواند محبوب خودرا توصیف کند .

یکی از عرفا در حالت تفکر وتامل عارفانه بود وحضور قلب پیداکرده ومشغول کشف حقایق بود هنگامی که ازاین حالت بیرون آمد دوستی به اوگفت : از این گلستان معارف الهی واین حال خوش روحانی برای ما چه هدیه ای آورده ای ؟ عارف گفت : درنظر داشتم اگر به این حال دست پیداکردم شمارا هم از آن باخبر کنم اما لذت احساس نزدیکی با پروردگار چنان مرا مست کرد که از خود بی خود شدم که خود رانیز ازیاد بردم

ای بلبل از پروانه عشق بیاموز که در راه عشق جان بازی میکند وسخنی نمی گوید

آنان که مدعی دوستی با خداوند هستند از حقیقت عشق بی خبرند زیرا شخص با خبر در راه معشوق جان می دهد ودر نتیجه نمی تواند خبری بدهد .

ای خداوندی که از خیال وقیاس وگمان ووهم واز هر چه گفته اند وشنیده ایم وخوانده ایم برتری

مقدمه ی کتاب من رو به اتمام است وعمر من نیز روبه پایان است ولی همچنان در اول وصف تو مانده ام ونمی توانم عظمت تو را توصیف کنم .

 

                            

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 21:56  توسط فاطمه شانه  | 

رستم واسفندیار

1-     وقتی هوا روشن شد رستم لباس رزم رابرتن کرد وبرای حفاظت بیشتر ببر بیان رانیز پوشید

2-     کمندی را به تسمه ی آویخته از زین بست سپس بر اسب درشت هیکل خود نشست

3-     با چنین وضعی تاکنارهیرمند آمد درحالی که آه می کشید وزیر لب سخنانی پند آمیز بر لب داشت

4-     ازحاشیه ی هیرمند گذشت وبربلندی رفت لحظاتی ایستاد ودر فکر فرورفت واز حوادث پیش آمده در حیرت بود

5-     رستم باصدای بلندفریاد زد که ای اسفندیار نیکبخت حریفت آمد خودرابرای جنگ آماده کن

6-     وقتی اسفندیار این سخن رستم آن شیر پیر رزمنده را شنید

7-     برای تضعیف روحیه ی رستم باخنده جواب داد که من از وقتی از خواب بیدار شده ام آماده ی جنگ بوده ام (من شوق به جنگ دارم )

8-     اسفندیار دستورداد تازره وکلاه خود وتیردان ونیزه اش را

9-     برایش بردند وآن ها را برتن پاک وروشن خویش پوشاند وکلاه فرماندهی را برسر گذاشت

10- پس دستورداد تابر اسب سیاهش زین گذاشتند وپیش اوبردند

11- وقتی ان ها راپوشید وآماده شد به سبب نیروی بدنی که داشت

12- انتهای نیزه رابرزمین زد وخودراازروی زمین به روی زین پراند

13- پرش اسفندیار برپشت اسب مانند پریدن پلنگی بود که بر پشت گور خر بپرد وگوررابی قرار کند (توانایی فوق العاده ی اسفندیار )

14- رستم واسفندیار این گونه به سوی جنگ رفتند که تصور می کردی در جهان هیچ جشن وشادی وجود ندارد (هردوبه شکست یکدیگر می اندیشیدند )

15-  و  -16 -وقتی رستم پیر واسفندیار جوان آن دوشیر نامدار وپهلوان به هم رسیدند نخست اسبها چنان شیهه ای کشیدند که گویی دشت نبرد از هم شکافت .

16- و18- رستم با صدای بلند به اسفندیار چنین گفت که : ای شاه شادان دل ونیکبخت ! اگر خواهان جنگ هستی

19-و 20 – به من حقیقت را بگو تا من نیز سواران زابلی مجهز به خنجر های کابلی وبران را روانه ی میدان کنم تونیز سپاه خود را به میدان بیاور تاباهم بجنگند وما مدتی بیاساییم ومنتظر نتیجه ی جنگ بمانیم

21- آن طور که دلت می خواهد خون های زیادی ریخته شود وتوشاهد آن باشی وعطش جنگت فرو نشیند

22- اسفندیارگفت این سخنان بیهوده چیست که می زنی ؟

23- جنگ با سپاه زابلستان ویا گسترش جنگ ایران وکابلستان  چه سودی برای من دارد ؟

24- و25- مباد که شیوه ی من این  گونه باشد که در دین من این کار ناپسند است که برای به قدرت رسیدن خود ایرانیان را نابود کنم .

26- من به کمک کسی نیاز ندارم اگر تو به کمک احتیاج داری از نفرات وسپاه خود استفاده کن

27- آن دو با هم عهد بستند که تحت هیچ شرایطی کسی را به کمک نطلبند

28- در نخستین مرحله بانیزه جنگیدند واز اثر برخورد نیزه ها از شکاف زره آن ها خون جاری شد

29- آن شمشیر های سنگین در اثر مقاومت وفشار اسبها وضربات پیاپی دوپهلوان بر یکدیگر شکسته شد

30-وقتی آن دوشیر خشمگین بر آشفتند اندام همدیگر را مجروح کردند

31- گرزهای سنگین نیز مانند شمشیرها از دسته شکسته شد ودو پهلوان دستشان از سلاح خالی شد

32- پس از ان کمر بند های یکدیگر را گرفتند وبه سوی خود کشیدند  چنان که دو اسب تیزرو به پایین خم شدند

33- هردو کوشیدند دیگری رااز اسب برزمین اندازند اما هیچ کدام ازآن دو ازروی زین تکان نمی خوردند

34- سرانجام میدان جنگ راترک کردند در حالی که اسبها ودو پهلوان مجروح وخسته بودند

35- در دهانشان خاک وخون به هم آمیخته شد وپوشش های جنگی  آن ها پاره پاره شده بود

36- ای سگزی مگر تو کمان وقدرت برتر مرا فراموش کردی که دوباره به جنگ آمده ای

37- تواز جادوی پدرت زال جان دوباره یافتی وگر نه که تاکنون زنده نمانده بودی

38-    اما امروز چنان گردنت را می کوبم که دیگر زال تورانبیند تا به فکر درمان توباشد

39-    اسفدیار ! ازخدا بترس وبر خلاف آن چه عقل واحساس توحکم می کند عمل نکن

40-    من امروز برای جنگ نیامدم بلکه آمده ام تابرای حوادثی که پیش آمد از تو عذر بخواهم وبرای حفظ آبرویم به میدان آمده ام

41-    آن چه تو می کنی ظلم و ستم است وبر خلاف عقل عمل می کنی

 

   

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 20:54  توسط فاطمه شانه  | 

داستان کبوتر طوق دار از کلیله ودمنه ی بهرامشاهی اثر نصرالله منشی

لغات واصطلاحات :

متصید : شکارگاه / مرغزار : چمنزار / نزه : باصفا / ریاحین : ج ریحان ، گل های خوش بو / نمودی : می نمود / درفشان لاله : لاله ی درخشان / زمرد : سنگی سبز وقیمتی / شقایق : آلاله ی وحشی / شکاری : جانور مناسب شکار / اختلاف : آمد ورفت / متواتر : پی درپی / گشن : انبوه / جال : دام / حبه : دانه / غافل وار : بی خبر / تک : دویدن / گرازان : خرامان در اینجا شتابان / در ضبط آورد : بگیرد / اضطرابی می کردند : بی قراری می کردند / مجادله : کشمکش / استخلاص : رهایی بخشیدن / تخلص : رهایی / حالی : اکنون / صواب : بهترین کار / سر خویش گرفتند : راه خود را در پیش گرفتند / در پی : به دنبال / درماندند : خسته شدند / براثر : به دنبال / فرجام : پایان / در قفا : پشت سر / ستیزه رو : لجباز / به جد : مصمم / خایب : نومید /امام : راهنما / راه بتافتند : مسیر راتغییر دادند / دها : زیرکی / مواضع : مکان ها / تیمار داشتن : مراقبت کردن / به تعجیل : به سرعت / زه آ ب : سرچشمه / ورطه : گرداب ومحل هلاکت / اولی تر : سزاوار تر /تکفل : سرپرستی ، قبول مسئولیت / مناصحت : نصیحت پذیری / مواجب : آن چه بر شخص واجب است /

سیادت : سروری / عقده : گره / اهمال : سستی ، نادیده گرفتن / طاعنان : ج طاعن سرزنش کننده / وقیعت : بدگویی / مکرمت : کریمان ، بزرگان / ارباب مودت : دوستان / موالات : دوستی / ثقت : اعتماد کردن

 مطلق : آزاد اهل

معنی ومفهوم متن

نوشته اند که در ناحیه ی کشمیر شکار گاه وچمنزار بسیار با صفایی  بود که از انعکاس وتاثیر گل ها وگیاهان رنگارنگ ، پر سیاه زاغ مانند دم طاووس زیبا به نظر می رسید ودم طاووس در مقابل زیبایی شکار گاه مانند پر زاغ زشت می نمود (تشبیه ، نماد ، اغراق وتضاد )

دوبیت : در آن شکار گاه در میان گل های رنگارنگ ، گل لاله مانند چراغ فروزانی بود اما گل لاله از دود چراغ خود ، دلی داغدار داشت . لاله ی کوهی شکفته برانتهای ساقه ، مانند کسی بود که بر یک پا ایستاده واز سوی دیگر لاله ی کوهی شکفته  بر بالای ساقه ی سبز، مانند  پیاله ی شراب سرخ بر شاخه ی زمرد بود .

(تشبیه – مراعات – تشخیص وتشبیه مرکب )

در ان شکارگاه جانوران شکاری بسیار بود وشکار چیان دایما ً به آ ن جا رفت وآمد داشتند . زاغی در آن اطراف بر درخت پر شاخ وبرگی لانه داشت نشسته بود واطراف را می پایید ناگاه شکارچی خشنی در حالی که دامی برگردن وعصایی در دست داشت به طرف درخت رفت . زاغ ترسید وبا خود گفت این مرد کاری دارد ونمی توان فهمید که به قصد من آمده است یا کس دیگر . به هر حال من همین جا می مانم ونگاه می کنم تااو چه قصدی دارد .

شکارچی به جلو آمد وتور خودرا پهن کرد ودانه پاشید ودر کمین نشست . مدتی منتظر ماند وفوجی کبوتر از راه رسید ومهتر ایشان کبوتری بود که به او مطوقه می گفتند وکبوتران روزگار خود را در اطاعت از او می گذراندند . چنان چه دانه ها را دیدندبی خبر فرود آمدند وهمگی در دام افتادند وشکارچی خوشحال شد وبا شتاب شروع به دویدن کرد تا آن ها را بگیرد .وکبوتران بی قراری می کردند وهر کدام برای رهایی خویش می کوشیدند. مطوقه گفت : " جای کشمکش وستیزه نیست لازم است که همگی نجات یاران را مهم تر از نجات خود بدانند واکنون بهترین کار آن است که همگی با تمام توان دام را از زمین بلند کنیم که رهایی ما در این است ". ( پیام داستان در این قسمت از داستان است ) کبوتران دستور اورا اجرا کردند وراه خود را در پیش گرفتند وشکار چی به دنبال آن ها می رفت به امید آن که درما نده شوند وبیفتند وزاغ با خود فکر کرد که به دنبال کبوتران بروم وبفهمم که عاقبت کار آن ها چه شود زیرا ممکن است من هم به این حادثه دچار شوم واز تجربیات زندگی می توان سلاحی ساخت ودر وقت حادثه از آن استفاده کرد (تشبیه )

 

مطوقه چون دیدکه صیاد به دنبال آن ها می آید به دوستان خود گفت : " این بی شرم در کار ما جدی است وتااز نظر اودور نشویم از مادل نمی کند راه چاره آن است که به طرف روستاها ومکان های پر درخت برویم تادیگر مارانبیند نامید شود وباز گردد ودر این نزدیکی موشی از دوستان من  زندگی می کند به او می گویم تا این بند ها راببرد " . کبوتران به توصیه ی او عمل کردند ومسیر خود را تغییر دادند وشکار چی باز گشت .

مطوقه به محل سکونت موش رسید به کبوتران دستورداد :"فرود آیید ". به دستور اوعمل کردند وهمگی نشستند ونام آن موش زبرا بود با زیرکی تمام وخرد فراوان وگرم وسرد روزگار وخیر وشر آن را دیده بود .(باتجربه بود ) ودر محل زندگی خود برای روز حادثه گریزگاه هایی وصدها سوراخ ساخته بود واین سوراخ ها به همدیگر راه داشت واز آن راه ها مراقبت می کرد تا بسته نشود که هرکدام را برای مصلحتی ایجاد کرده بود . مطوقه صدازد بیرون بیا . زبرا پرسید کیست .مطوقه نام خود بگفت وموش اورا شناخت وبا شتاب بیرون آمد .

موش هنگامی که مطوقه را در بند گرفتار دید گریه ی فراوان کرد وگفت ای دوست عزیز چه کسی تورا در این رنج انداخت ؟ مطوقه گفت : " تقدیر وسرنوشت مرا به این گرداب هلاکت افکند ". موش باشنیدن این موضوع مشغول بریدن بند های مطوقه  شد . مطوقه گفت : " ابتدا بندهای دوستانم را بگشا " . موش به این گفته توجهی نکرد مطوقه گفت :"ای دوست سزاوار است که ابتدا بند های دوستانم را ببری " . موش گفت : " این سخن را بسیار تکرار می کنی ؟ مگر توبه فکر نجات خود نیستی وبرای بدن خود حقی قایل نیستی "؟

گفت :" مرا به این سخنان نباید ملامت وسرزنش کنی که من سرپرستی این کبوتران را بر عهده دارم وبه همین سبب حقی برگردن من دارند وآنان چون از من اطاعت می کنند وبه پندهای من عمل کردند وبه یاری وپشتیبانی آنان از دست شکارچی رهایی یافتم من نیز باید پایبند وظایف رهبری خود باشم ووظیفه ام رابه درستی انجام دهم . (پیام دیگر داستان ) ومی ترسم که اگر ازگشودن گره بند من آغاز کنی وخسته شوی وبعضی از دوستانم در بند بمانند ولی چنان چه من بسته باشم اگر چه خیلی خسته شده باشی در حق من سستی راروا نمیداری وقلباٌ به خود اجازه نمی دهی که من گرفتار باشم وهم چنین ما در هنگام بلا شریک بوده ایم در وقت آسودگی نیز باید مشارکت داشته باشیم وگرنه سرزنش کنندگان بهانه برای بدگویی من پیدا می کنند .

موش گفت : " شیوه ی بزرگان همین است ( که دیگران را بر خود مقدم بدارند ) واین سیرت پسندیده سبب می شود که عقیده ی دوستان تو در باره ی پیوند ودوستی با تو صافتر شود واعتماد دوستان نسبت به بزرگواری عهدوپیمان تو بیشتر شود وآن گاه با جدیت وشوق بیشتر بند های همه را برید ومطوقه ویارانش آزاد وآسوده خاطر باز گشتند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 20:55  توسط فاطمه شانه  | 

                                       علم بیان

برای بیان یک موضوع راه های متفاوتی وجود دارد، این راه ها ، صریح گفتن ، باتشبیه بیان کردن ، با استعاره سخن گفتن ، باکنایه حرف زدن واستفاده از مجاز است .

 جمله ی زیر را در نظر بگیرید :  فلانی در برابر رئیسش جرئت اعتراض ندارد .

با صراحت : اوجرئت ندارد به رئیسش اعتراض کند .

با کمک تشبیه : او در برابر رئیسش مثل موش است .

باکمک استعاره : موش به نزد رئیسش رفت .

باکمک کنایه : اوبا دیدن رئیسش دست وپایش را گم کرد .

با کمک مجاز او در برابر رئیسش دل اعتراض ندارد .

علم بیان به بر رسی این روش های گوناگون می پردازد .

تشبیه : همانند کردن چیزی به چیز دیگر به شرطی که عاقلانه نباشد .

او در جنگ مانند کوه استوار بود وهمچون شیر حمله می کرد .در عالم واقع نمی توان تصور کرد که کسی اینگونه باشد .تشبیه واستعاره از نماد ساخته می شوند . در این جمله کوه نماد استواری وشیر نماد دلاوری است .

صورت دوستم در لطافت همچون گلبرگ های یاس است .

صورت دوستم : مشبه  -   در لطافت : وجه شبه -  همچون : ادات تشبیه  - گلبرگ های یاس : مشبه ٌ به

اگر در عبارت یا جمله ای فقط مشبه ومشبه ٌ به را به کار بریم " تشبیه بلیغ : است . که هنری تر از تشبیه است . اگر تشبیه بلیغ به صورت ترکیب اضافی به کار رود می گوییم تشبیه بلیغ اضافی

مانند : باران رحمت الهی  ، شاهد آرزو و....

 اگر به صورت جمله ی اسنادی به کار رفته بود می گوییم تشبیه بلیغ اسنادی

مانند  رحمت الهی ،بارانی است که به همه یکسان می بارد .

استعاره : هر گاه در ذهن خود چیزی را به چیز دیگر مانند کنیم ومشبه یا مشبه ٌ به را فقط ذکر کنیم استعاره به کار برده ایم . ذکر مشبه : استعاره ی مکنیه        ذکر مشبه ٌبه :استعاره ی مصرحه

مثال : حضرت علی همچون هزبر ژیان است (جمله ی تشبیهی )

عمرو به سوی هژبر ژیان رو کرد                

                     استعاره مصرحه  ،ذکر مشبه ٌ به

تن وجان ما همچون لوحی است که می توان بر روی آن نوشت ( جمله ی تشبیهی )

الهی برتن وجان ما جز لطف ومرحمت خود منگار

      استعاره ی مکنیه ، ذکر مشبه

اگر در یک تر کیب اضافی مضاف یکی از اجزای مشبه ٌبه باشد ،اضافه ی استعاری پدید می آید .

مثال : او کودکان را به دامن دریا رها کرد  . دریا همچون مادری است که دامن دارد .

                              اضافه ی استعاری

کنایه :یک عبارت دو برداشت دارد که یکی برداشت نزدیک است ودیگری برداشت دور ونویسنده برداشت دور آن را در ظر دارد .

اونزد رئیسش دست وپای خود را گم کرد . مسلما ً او دست وپایش را گم نکرده بلکه منظور این است که ترسیده است .

در خانه ی فلانی همیشه باز است : کنایه از مهمان نواز بودن

مجاز :به کار رفتن کلمه ای به جای کلمه ی دیگر است به سبب رابطه ای که میان دو کلمه برقرار است

مثال : آن قدر گرسنه ام که می توانم همه ی ظرف را بخورم ،منظور از ظرف غذاست زیرا غذا در ظرف است با رابطه ی جایگاهی . روابط ( علاقه ها ) مجاز بسیار است اما پر کاربردترین آن ها به شرح زیر است علاقه ی محلیه،     علاقه ی کلیه ،   علاقه ی جزئیه،   علاقه ی سببیّه  ، علاقه ی تشابه، علاقه ی هم جنس بودن یا از جنس چیزی بودن  ،  علاقه ی آلیه

مثال : همه ی کلاس زدند زیر خنده (  کلاس به جای دانش آموزان با رابطه ی محلیه )

//       ایران در مسابقات فوتبال آسیا قهرمان شد ( ایران به جای تیم فوتبال با علاقه ی کلیه )

// به کشتن دهی سر به یکبارگی ( سر به جای کل بدن با علاقه ی جزئیه )

// ای زبان تو بس زیانی مرمرا ( زبان به جای سخن با علاقه ی آلیه )

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 8:19  توسط فاطمه شانه  | 

 

آرایه های معنوی

مراعات نظیر (تناسب ): آوردن دو یاچند کلمه در یک بیت یا عبارت که با هم رابطه ای آشنا وخاص داشته باشند .        ابر وباد ومه و خورشید وفلک در کارند       تاتونانی به کف آری وبه غفلت نخوری

 

تضاد (طباق ) : آوردن دو واژه با معنای متضاد در یک بیت یا عبارت

در ناامیدی بسی امید است    پایان شب سیه سپید است

 

متناقض نما (پارادوکس ) نسبت دادن دو مفهوم متضاد در یک عبارت یا یک بیت

دولت فقر        جیب پر از خالی       جامه ی عریانی             جمع پریشان

 

عکس (قلب ) آوردن یک ترکیب وعکس آن را بیان کردن در یک بیت یا عبارت

فرهنگ برهنگی وبرهنگی فرهنگی       حلقه بردر وحلقه در بر    

             

تلمیح : باشنیدن بیت یا عبارتی به یاد داستان ،رویدادی تاریخی ،آیه ای یا حدیثی بیفتیم بدون اینکه آن موضوع مستقیما تعریف شده باشد .

چه فرهادها مرده در کوه ها      چه حلاج ها رفته بردارها

رانده است جنون عشق از شهر به افسونم            متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

اگر به معنا وموضوع کلی آیه یا حدیث اشاره شود "حل " گویند .

 

تضمین :هرگاه شاعر یانویسنده بخشی از شعر یا نوشته ی دیگری را در میان نوشته ی خود بیاورد آن قسمت را تضمین گویند معمولا تضمین را در داخل گیومه قرار می دهند .

چه زنم چونای هردم زنوای شوق اودم           که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

" همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی   به پیام آشنایی بنوازد این نوارا "

اگر متن تضمین شده عربی واز ایات واحادیث باشد به آن "درج " می گویند .

 

ایهام : به کاربردن یک واژه به گونه ای که بیش از یک معنی قابل قبول داشته باشد .

این عکس اوست ،این تصویر اوست / این خلاف اوست

دفتر مدیر آن جاست      عجب تصادفی             به نرگس آب دادم

 

لف و نشر : آوردن چند واژه در بخشی از کلام که توضیح آن ها در بخش دیگر آمده باشد .

دل وکشورت جمع ومعمور باد       زملکت پراکندگی دور باد

 

اغراق: غیر ممکن طوری ادا شود که ممکن به نظر آید .

دلم گرفته از این روز ها ، دلم تنگ است         میان ما ورسیدن هزار فرسنگ است

 

ارسال المثل : کلامی که ضرب المثلی را در بر دارد .

من اگر نیکم اگر بد توبرو خود را باش        هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

 

حسن تعلیل :آوردن ادعایی که دلایل واقعی ندارد وادعای شاعر یا نویسنده است به گونه ای که خواننده باور می کند دلیلی علمی است .

تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند   بیا تا شود صاف این هوای بارانی

 

حس آمیزی :آمیختن دویا چند حس در کلام به گونه ای هنرمندانه وگوشنواز

خبر تلخ           بویش را می شنوم                شعر تر شیرین         حرف های روشن

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 16:35  توسط فاطمه شانه  | 

 

 

نکات ادبی

قالب های شعرکهن  : قصیده ،غزل ،قطعه ،ترجیع بند ،ترکیب بند ،مسمط ،مستزاد ،مثنوی ، رباعی ،دوبیتی و چهار پاره

انواع شعر نو : نیمایی ،سپید وموج نو

آرایه های ادبی به دوبخش لفظی ومعنوی تقسیم می شود

آرایه های لفظی : واج آرایی ،جناس ، ،سجع ،تکرار واشتقاق

آرایه های معنوی : مراعات نظیر ،تلمیح ،تضمین ،تضاد ،ایهام ،لف ونشر ،اغراق،ارسال المثل،تناقض، حس آمیزی وحسن تعلیل

علم بیان : مجاز ،تشبیه ،استعاره وکنایه

 

 

اکنون به تعریف ومثال هایی در بخش آرایه های ادبی وبیان می پردازیم .

واج آرایی :تکرار یک واج (صامت یا مصوت ) دریک بیت یا عبارت به گونه ای که گوش نواز باشد .

اگر در سرای سعادت کس است        زگفتار سعدیش حرفی بس است

جناس : انواعی دارد ؛جناس تام ، ناقص ،مرکب ، قلب

جناس تام : هرگاه در یک بیت یا عبارت دو کلمه یکسان با معانی متفاوت بیاید ،جناس تام پدید می آید .

مثال : ای خدا ای فضل تو حاجت روا       با تویاد هیچکس نبود روا

جناس ناقص : هرگاه در یک بیت یا عبارت دوکلمه بیاید که فقط در یک صامت یا مصوت با هم اختلاف داشته باشند جناس ناقص صورت گرفته است .

مثال :ناز –باز    ،   مین – میان ،    آستین –آستان ،  قیام – قیامت  ،  کمین  - کمان  ،رنگین – سنگین

جناس ناقص قلب : در یک بیت یا عبارت دو کلمه بیاید که حروفشان جابه جا شده باشد .

مثال : بنات نبات در مهد زمین بپرورد  .  قلب ولقب اوهردو نیکوست .

جناس مرکب : یک واژه از ترکیب دو واژه ی دیگر پدید می آید

دل خلوت خاص دلبر آمد        دلبر زکرم به دل بر آمد

سجع :هر گاه کلمات پایانی دو جمله در واج آخر با هم مشترک باشد سجع پدید می آید .

به نام آن خدایی که نام او راحت روح است وپیغام او مفتاح فتوح است .

سجع از سه راه پدید می آید : متوازن ، متوازی ومطرف

اشتقاق : هنگامی که دو یا چند کلمه در یک بیت یا عبارت در چند صامت یا مصوت با هم یکسان باشد اشتقاق پدید می آید .

ممکن است این واژگان واقعااز یک ریشه باشند ویا اینکه به نظر برسد از یک ریشه اند .

طلعت وطالع          کمان وکمند وکمین       غمزه وغماز    طره وطرار

تکرار: هر گاه در یک بیت یا عبارت  یک واژه تکرار شود وباعث موسیقیایی شدن متن گردد آرایه ی تکرار پدید می آید وگرنه تکرار ملالت آور است

از در در آمدی ومن از خود به در شدم            گویی کزین جهان به جهان دگر شدم

اگر در بیتی یک واژه در ابتدای بیت وانتهای بیت تکرار شود آرایه ی تصدیر صورت گرفته است

مثال : آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست         عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 9:53  توسط فاطمه شانه  | 

                                      رویای بیداری

 

 

پس از کار روزانه خواب قیلوله ای کردم تا بتوانم پس از رفع خستگی زندگی را ادامه دهم . سررابر بالش نرم وراحت گذاشتم وبه فکر فرو رفتم احساس سبکی کردم پرگونه شدم  .   خودرادرمکانی بس زیبا دیدم که تابه حال ندیده بودم حدس زدم بهشت برین است دزدانه سرک کشیدم زن ومردی دیدم که به جرم نسیان از آن جا هبوط داده می شوند وماری دیدم که زهر آگین می خندید . گریه های زن واستغاثه های مرد فضاراپرکرده بود از گریه های مرد گل وریحان سیراب می شد واز ناله ها یش عطر در فضا می پیچید . چندی بدین منوال گذشت  تادیگ رحمت الهی به جوش آمدو مورد عفوواقع شدند. به طرف اولین خشکی بر آمده از آب ها راهنمایی شان کردم وبرای یاد آوری خاطرات خود از بهشت مشغول ساختن خانه ای مکعب  شدند وبه عبادت پرداختند  وکارشان به سامان شد . 

 آنان را رها کردم وبه طرف کوهی نه چندان بلند رفتم قوچی دیدم فربه وبسته ای گندم که از شرم خباثت زرد شده بود ودو نفر که منتظر بودند تاببینند هدیه ی کدام یک مورد قبول واقع می شود . آتشی دیدم که فرود آمد تاحسادت یکی را برافروزد وقوچ دیگری را ببلعد ومار رادیدم که شتابان میرفت تاخود را به قابیل برساند . قابیل دیوانه وار می دوید تا حسد آتش گرفته اش را با کشتن برادر فرونشاند . اورا کشت و هابیل چه معصومانه پدر را صدا می زد .ناگهان هوا تیره وتار شد واز آسمان غراب غریبی فرود آمد وزاغی پلشت براوچیره شد وبانوک زمین راشکافت ومعلم قابیل شد مار شروع کرد به خندیدن وزهر پاشیدن واز سموم او همه جا تیره گشت.قابیل به او پناه برد وآدم از حج بازگشت وپسر را طلب می کرد تا به سرخاک او در آمد ومویه های جانسوزش .آدم وحوا فرزندان زیادی به دنیا آودردند وپس از سالیان دراز به بهشت خویش فرا خوانده شدند ولوای پدر را شیث بر دوش کشید وپنجاه صحیفه بر فرزندان آدم عرضه کرد وبا انوش و قینان ومهلاییل زیبا بدرود گفت وبه نزد پدر ماوا گرفت . مهلاییل نیز از دار دنیا رفت ومردم در سوک او نشستند وبه ندبه پرداختند ومار رادیدم که صورتی از مهلاییل می ساخت ومردم را به آن صورت دعوت می کرد وآغاز بت پرستی نمودند . ادریس مردمان را به خدا فرا می خواند اما وسوسه های مار افسونگر کار خود کرده بود . ادریس بنای ساختن مردم از راه دانش داشت وآنان رابسیار چیز ها بیاموخت ولباس گرم وخنک برایشان ساخت واونیز به بهشت ومکانی رفیع در آن راه یافت .

مردی نوحه گررا دیدم که در غم فراق ادریس می گرید واز اینکه فرزندان آدم به مار فریفته شده اند نوحه می کند وبا قوم خود احتجاج می کند .چهل زن وچهل مرد تنها در نهصد سال به او ایمان آوردند . پیش رفتم گفتم ای مرد از خدایت راهی بخواه . سرش را به سوی آسمان کرد وگفت: خدایا چاره ی این قوم تودانی وبس . ندایش دادند که درختی بنشان وچهل سال طول کشید تا درخت نتاور شد وبه کار کشتی سازی آمد . کمکش کردم وکشتی بس بزرگی ساختیم .از اکناف عالم از هرموجود جفتی انتخاب کردیم ودر آن قرار دادیم که زن نوح به فغان آمد که از تنور آب می جوشد ووعده ی شوهرش را راست یافت .آب تمام شهر را فرا گرفت من به دنبال جان پناه می گشتم . پسرش را دیدم که به طرف بلندی ها می رفت وبا پدر مجادله میکرد مرد نوحه گر صورتی نورانی داشت ونور اوچشم پسررا می زد  پدر التماس میکرد وپسرپشت به نور  به بلندی ها میرفت باران بی امان از تنور می جوشید وتاقله پیش می رفت   امواج آب پسررادرکام خود کشید .

دست استرحام به سوی پیرمرد دراز کردم وگفتم مرا ازاین امواج برهان با دست به کشتی اشاره کرد .به سوی کشتی رفتم .همه جارا کاویدم اما مار نبود باخیال آسوده خوابیدم . لحظاتی بعد باتمام شدن تکان های کشتی از خواب بیدار شدم ودیدم زوج ها ازکشتی پیاده می شوند .از پیر مرد سوال کردم آن جا کجاست ؟ گفت هر چه می خواهی بنام ،جودی ،آرارات ، نجف یا کربلا هر چه هست ساحل نجات است پیاده شو .

پس به طرف پسرانش(حام وسام ویافث ) رفت وهر کدام را به سرزمینی روانه کرد .تنها ماندم  .با آن ها روانه شدم وشهر به شهر با آن ها وفرزندانشان زندگی کردم . خوشحال بودم که مار دیگر خود را نشان نمی دهد فکر می کردم با طوفان اونیز نابود شده است اما این پندار من دیری نپایید چون به شهری رسیدم که مردانی تنومند داشت وبه شغل حجاری مشغول واز دل کوه سنگ را می شکستند وخانه می ساختند به خانه ای درشدم خانه ای بس باشکوه وبتانی تراش خورده از انواع سنگها . دلم پر درد شد گفتم ای نوح کجایی؟ قومی دیگر سربر آورده وخدایانی آفریده اند. به شتاب نزد فرزندی از آن نوح رفتم وگفتم تورا چه می شود چرا این بتان در هم نمی شکنی ؟ گفت سالیان دراز است که آنان را راهنمایم اما آنان به افسون ماری بتان تراشیده اندو به عبادت مشغول . گفتم نام تو چیست ؟گفت: مرا هود نام است . گفتم :واین قوم کیانند ؟ گفت: عاد .گفتم از خدا راهی بخواه . سر به سوی دادار بلند کرد وداد خویش را ازو بخواست .ناگاه نسیمی آمد که مردان تنومند را ازجاکند مردان به جنبش در امدند وبه نزد هود آمدند واورا به فسوس گرفتند که مارااز نسیمی می ترسانی .نسیم غیرتش به جوش آمد وچنان آنان رابه زمین کوفت که دیگر قومی از آنان پدید نگشت . با هود به سرزمین دیگری رهسپار شدم واومرا به برادرش صالح سپرد وخود به دیدار خدایش شتافت .

صالح مردم را به خدا می خواند ومردم اورا پاس می داشتند که روزی در راه باز مار رادیدم از نگرانی جانم به لب رسید وشتابان به نزد صالح شتافتم گفتم ای مرد خدا هرگاه من ماری را می بینم فتنه ای به دنبالش می آید بیا که سر این مار بکوبیم .گفت این ماررا تا جهان باقی است مهلت داده اندو کاری از دست من ساخته نیست فقط باید مردم را ازرنج او آگاهانید . به سوی مردم رفتم تا ازفتنه آگاهشان کنم که دیدم مردم به سوی صالح می آیند در حالی که از او جهت خداپرستی حجت می خواهند . شتری از دل کوه بیرون آور تا ما ازشیرش بنوشیم واز پشمش لباس ها سازیم . صالح سر به سوی کردگار بلند کرد که کار ماساز . کوه از هم شکافته شد وشتری ماده عظیم به در آمد ومردم شادمان . صالح به مردم گفت این شتر حجت خداست اوراپی نکند جز زشتکار . مردم یکدل صدا در دادند که پی کننده را به ما بشناسان . صالح گفت اوهنوز از مادر نزاده است . مردم چشم می داشتند که مباد ناقه آسیبی بیند وبه آنان عذاب فرود آید . سی سال گذشت ومار افسونگر به دنبال کسی می گشت تااورابفریبد تا اینکه به مقصود نایل آمد . شتر آب بسیار مینوشید وشیر بسیار هم می داد .  روزی فرزند نامشروع یکی از خاصان دربار به همدستی چند نمک پرورده ی ستم وسوسه گوشت اورا کردند وشتر راپی کردند . شتر کره ای داشت  ستمگران قصد کره را کردند وکره شتر به سوی بلندی ها رفت وسه ناله ی جانسوز بر آورد وصالح را از عذاب آگاهانید .صالح مردم را از عذاب آگاهاند ومردم به دل کوه ها پناه می جستند اما روز اول روی هایشان زرد گردید وروز دوم سرخ وروز سوم سیاه . چون آن روز گذشت معلومشان شد که عذاب آمدنی است پس همه کفن پوش شدند وبه انتظار نشستند وسر به سوی آسمان داشتند که صیحه ای اسمانی آنان را فرا گرفت چنان که دیاری باقی نماند جز صالح واندکی از مومنان .

با صالح وپیروان از آن دیار غمناک به شهر شام عزیمت کردیم .چندی گذشت باصالح وداع کردم تا دیگر شهر ها رادرنوردم . رهسپار دیار بابل بودم گفتم: ای صالح مرا راهنمایی باید گفت:  با تارخ همراه شوو به سرزمین بابل برو . تارخ کوله باری از نور اوبه ارمغان گرفته بود باهم به پشت دروازه های بابل رسیدیم .شهر حکومت نظامی بود وسربازان همه جارا باوسواس می کاویدند . به کنگره های قصر نمرود نگاه کردم دیدم ما رماهرانه مشغول رقص است وهمه به تماشای او مشغول. از فرصت استفاده کردیم وتوانستیم از دروازه عبور کنیم تارخ با عجله به کوچه ای رسید وسراغ زنش را گرفت واو را باخود به غاری برد ومرا به نگاهبانی آن زن گماشت .پس از چندی صدای گریه ی کودکی را از درون غار شنیدم با عجله از کوه به زیر آمدم تا تارخ را با خبر سازم تا آن روز درست فرصت نکرده بودم بابل را بشناسم  تارخ را به کوه فرستادم وخود به گردش در آمدم .

 با بابل آشنا شدم .شهری با هزاران بت وهزاران عقیده . اجرام آسمانی خدایی می کرد ند ونمرود هم خدای دیگری بود ومال وجان مردم را صاحب بود . هرروز عیدی بود و برای یکی از خدایان جشنی برپا می شد و در عیدخورشید پسران ودختران به قربانگاه می آمدند وکاهنان آنان را به مسلخ می بردند .    

   به یاد نوح افتادم وگریه های او وآرزو کردم که کاش او اینجا بود . به غار برگشتم ابراهیم را دیدم تبری بر دوش  ، از کوه سرازیر می شد. گفتم به کجا می روی؟ در شهر هیچ کس نیست همه به جشن رفته اند . گفت: جشن نوینی درراه است  .نمی خواهی ببینی؟ با او همراه شدم . باصلابت گام بر می داشت وبه بتخانه ی بزرگ شهر می رفت . وارد شد وبتها رایکی یکی شکست وتبررا بر دوش بت بزرگ افکند . از بتخانه بیرون آمدم مار رادیدم که از خشم بر خود می پیچید وبه اژدهایی تبدیل می شد .دمان وخروشان به طرف صحرا می رفت واز خشمش آتشی بزرگ پدید آمد . سربازان را دیدم که کسی رابا منجنیق درآتش انداختند از دلهره واضطراب داشتم می مردم که یادم آمد آتش اژدها جاودانه نیست فقط دمدمه ای است ناگهان دیدم مار فسرده گشت وبه سوراخی گزید .ابراهیم را دیدم که شاد وخندان در میان گلستانی نشسته ومشغول عشق ورزی است .

دست ابراهیم را گرفتم وگفتم بیا تا از شهر بابل به کنعان  برویم که آن جا بزمی دیگر چیده اند اورا به ساره رساندم واورا وداع گفتم تا به دیگر اقالیم سری بزنم دلم می خواست شرق وغرب عالم را ببینم .

به سرعت خود را به جنگل های هند رساندم استخوان هایی دیدم که پوست داشتند وچهار زانو در خلسه فرو رفته مدتی طول کشید تا  اورا به خود آوردم وپرسیدم ای مرد توکیستی ؟ گفت: گوماتا بودم وبودا شدم .گفتم یعنی چه ؟ گفت: سالیان درازی است که پرهیز از حرام ، گوشت ،زنا ،دروغ وآزار رساندن به موجودات کرده ام تا به بیداری رسیده ام وتوانسته ام جسم وذهن خودرا از رنج برهانم .گفتم من مسافرم پیغامی نداری ؟گفت: اگر به قصر پدرم رسیدی بگو مادرم نام من را فراموش کند که دیگر من به آن جا باز نمی گردم .

از آ ن جا به ایران رفتم جوانی رادیدم براشتری زرد سوار . لباس چوپانان بر تن داشت وسراغ کاخ گشتاسب را می گرفت پرسیدم توبا این هیبت که هستی وباشاه چه کار داری ؟ گفت : پور دوغدو وپورشسب هستم وزرد اشترم (زردشت) می نامند . توکیستی واز کجا می آیی ؟ گفتم: مسافرم واز هند می آیم . گفت : بودا را دیدی ؟گفتم آری . گفت : من هم بودایی دیگرم . می روم تا گشتاسب رابیدار کنم .گفتم تو چگونه به بیداری رسیدی . گفت : با پندار نیک ، کردار نیک و گفتار نیک . راه کاخ رانشانش دادم واورا وداع گفتم .

دل تنگ ابراهیم بودم به طرف کنعان به راه افتادم در نیمه ی راه مردی دیدم که بازنی وکودکی به طرف خانه ی آدم می روند .به نظرم آشنا می آمدند به ان ها که رسیدم ابراهیم را شناختم گفتم کنعان را رها کرده ای وبه سمت بیابان می روی؟ گفت : این کنیزم واین پسرم اسماعیل است که می برم به جایی که به سختی بتوانم ببینمشان . ابراهیم این چه سختی است که برخودروا می داری ؟ گفت : خواسته ی ساره است . کودک را از دست ابراهیم گرفتم وبه چهره ی معصومش نگاه کردم هرگز صورتی به این زیبایی ندیده بودم. به ابراهیم گفتم آن ها رابه من بسپار وتو برو .ابراهیم آنان را به من سپرد وخود راهی کنعان گشت . با هاجر مهاجر به سرزمینی رسیدم که بعدها هجرت ها از آن صورت گرفت .

گفتم کمی این جا درنگ کنید تا من آب وغذایی به دست آورم . به چهار جانب نظر افکندم هیچ از آبادی خبری نبود . به مسافتی دور تر رفتم اما هیچ آبی پیدا نکردم . یقین پیدا کردم که هر سه نفرمان نابود شده ایم. گفتم بروم ویک بار دیگر اسماعیل را ببنیم . وقتی به اورسیدم دیدم که هاجر هراسان از صفا می آید وچشمه ای از زیر پای کودک می جوشد . به آب گفتم زم –زم اما آب جاری بود هاجر به خاک افتاد وکودکش را تنگ در آغوش گرفت .

مرغان مهاجر زمزم رادیدند واعراب بادیه نشین راخبر کردند . ان دو را به بادیه نشینان  سپردم وراهی کنعان شدم تا ساره را ببینم واز اوگله کنم . به در خانه ی ابراهیم رسیدم .دو مرد رادیدم که به خانه ی او فرود آمدند .ابراهیم خوانی آماده کرد وآنان را به تناول دعوت کرد اما آن ها دست به طعام نبردند . ابراهیم هراسان شد وگفت:آنان را می شناسی؟ گفتم : مردانی که طعام نخورند را به فال نیک می گیرم .مهمانان ساره را صدا زدند ومژده ی اسحاق را بدو دادند ومن از تعجب بر آستانه ی در میخکوب شدم . مردان مرا به کناری بردند وگفتند ما با قوم لوط کاری داریم با ما همراه شو.شب هنگام  به دیار لوط رسیدیم  وناگهان در پشت در خانه ی لوط همهمه ای شد وما نیمه شب با اصحاب لوط از شهر خارج شدیم وبه محل امنی رفتیم . صبح هنگام رفتم که اززن لوط خبری بگیرم که دیدم شهر لوط عالیها سافلها واززن خبری نبود . لوط را با رفیقانش رها کردم وبه خانه ی خویش او رفتم صدای گریه ی کودکی از خانه ی سوت وکور ابراهیم می آمد . خوشحال شدم وکودک را در آغوش کشیدم وپدر را مبارک بادی گفتم وآن ها را در این سور باقی گذاشتم .

چندی به این طرف وآن طرف رفتم وبا اقوامی آشنا شدم وحسرت می خوردم که کاش نوح در میان آنان بود. دلم از این همه نامردمی به تنگ آمده بود ودلتنگ ابراهیم بودم .چاره را در آن دیدم که به نزد ابراهیم باز گردم . ابراهیم را دیدم که قصد سفر دارد وخنجری را در میان پنهان می کند گفتم ابراهیم تووخنجر ؟ گفت : سه شب است که خواب می بینم باید بروم واسماعیل را قربانی کنم . گفتم رسم بابلیان را می خواهی اجرا کنی تو که از آنان بیزاری .    گفت: مامورم. به اوالتماس کردم اسماعیل  دل رباترین موجودی است که تا به حال دیده ام گفت : چاره ای نیست . باخود می گفتم ای کاش قوچ هابیل را قربانی می کرد .

به حجاز رسیدم شهری دیدم واسماعیل که رشید شده بود وهاجر که از دیدن ما خوشحال شد .

به ابراهیم گفتم : پسرت را ببین .ابراهیم به من نگاه کرد ولبخندی زد وگفت  : پشت سرت را نگاه کن . مار را دیدم سنگی برداشته واورا از آنجا دور کردم ابراهیم با پسرش نجوا می کرد وهاجر که آهسته گریه می کرد .

اسماعیل دستمالی برچشمانش بسته بود ومحکم قدم برمی داشت . به منا رسیدم وآرزو می کردم که قوچ هابیل بیاید. چشمانم را بسته بودم تا قربانی شدن اسماعیل رانبینم پس از لحظاتی صدای خنده ای به گوشم رسید چشمانم را باز کردم ودیدم پدر وپسر مشغول ذبح گوسفندی اند  وهاجر که به خاک افتاده بود . در گل کشی وبنای دوباره ی  کعبه با آن دو همراه شدم وآن بنا راساختیم وبه دعای ابراهیم امین گفتم واز ان جا رفتیم . به کنعان باز گشتیم وچندی در خانه ی ابراهیم میهمان بودم وهر روز از میهمانانش پذیرایی می کردم تا خلیل من از دار دنیا رفت واسحاق وفرزندانش را همراهی می کردم . از آن ها اجازه ی مرخصی گرفتم تا به دیگر دیار بروم .

به مصر ، یونان و ایران رفتم . فراعنه بر مصر وخدایان بر یونان ومصر خدایی می کردند . خواستم که پیام ابراهیم را بر آنان باز خوانم اما گوش ها یارای شنیدن حرف من نبودند .هر کجا می رفتم پوست مار می دیدم وخدایانی که این پوست ها را برای پوشش خود بهترین زینت قرار می دادند . مردم سرگرمی هایی داشتند وافسانه هایی که به خوابشان می برد . گاه خدایانی از آسمان فرو می آوردند وبه دریا می فرستادند وگاه خدایانی که با پدران خود به مبارزه مشغول می شدند از هفت خوان ها ودوازده خوان ها عبور می کردند تا درس زندگی به مردم خود بدهند . از این همه غفلت و بی خبری دلم گرفت وبیداری را در کنعان می دیدم .

 

بار دیگر عزم دیار ابراهیم کردم . به آستانه ی خانه ی یعقوب رسیدم . سلامی کردم ونشستم کودکی دیدم که از زیبایی شبیه اسماعیل بود اورا به یاد اسماعیل بوسیدم ونامش را پرسیدم . گفت: من یوسفم . داستان قربانی شدن اسماعیل را برایش تعریف کردم واورا از مار ترساندم . گفت: می دانی من دیشب خوابی دیده ام که داشتم آن رابرای پدرم بازگو می کردم . یعقوب هراس خود را از این خواب از من پنهان نداشت وپسر را تحذیر می داد . از آستانه ی در به گوشه ی خانه رفتم. مار را دیدم که ده بار پوست انداخت وبرادران یوسف آن پوست ها را برتن کردند وبه نزد پدر آمدند .  با تلبیس پدر را راضی کردند که یوسف را به ملعب ببرند با آنان همراه شدم وبه ملعب مرگ نزدیک شدم. گرگ یوسف ندریده یوسف رابه چاه انداخت . به سر چاه رفتم اورا دیدم که زمزمه می کند وچهره ی او چقدر شبیه ابراهیم بود . کاروانی آمد واورا ازبرادران خرید وبه دیار فر اعنه روانه شدند .

مار دوان دوان خود را بر در کاخ عزیز مصر رساند ومشغول دل ربایی شد.اما یوسف نور نوح وعشق ابراهیم در وجود داشت وبه مار توجهی نمی کرد تا به جرم بی توجهی به او به زندان فرعون افتاد .

در زندان دوجلیس آمدند وزود اورا ترک کردند ومار یوسف را تا هفت سال در زندان نگه داشت . تا آن گاه که فرعون خوابی دید که باعث آزادی یوسف از زندان شد وبر سریر عزت قرار گرفت . تدبیری که یوسف اندیشید مردم آن دیار را ازمرگ نجات داد و برادران را به در خانه ی او کشاند . به یوسف گفتم : با آن ها چه می کنی ؟ گفت : من با نسل ابراهیم چه می توانم بکنم ؟ تا آنکه یعقوب نیز از بوی پیراهن یوسف جان تازه ای گرفت وبه دیار فرزند گام نهاد . نسل ابراهیم در سایه ی تدبیر برادر در مصر مسکن گزیدند .یوسف مردم را به بیداری دعوت می کرد اما آنان ناجی خود را نمی دیدند وبه ظلم خود پایدار .  یوسف دختر وداماد خود ایوب صبور را به دیاری فرستاد تا مردم رابه بیداری فرا خواند اما مار همچنان فتنه گری می کرد تا آنگاه که ایوب پس از آن همه رنج طاقت از کف داد ودر چشمه ی سرد به غسل پرداخت ومال و فرزندان از دست داده اش به اوباز گردانده شد وایوب را دیدم که با صد لیف خرما دختر یوسف را نوازش می داد .  پس از مرگ یوسف فراعنه ی آن دیار دمار از قوم یوسف  در آوردند وآنان را به بردگی وبیگاری گرفتند .فرزاندان برادران از کرده ی آباء خود پشیمان واز درگاه معبود ابراهیم می خواستند تا منجی ای بیاید وآنان را از شر فراعنه نجات بخشد . سالیان دراز به بردگی مشغول بودند ودرساخت اهرام فراعنه به سختی جان می دادند . هرگاه یکی از آنان جان می داد به یاد نابرادران می افتادم وکردارشان با یوسف .

زنانی  را دیدم که در سوگ فرزندانشان ضجه می زدند و منجی خود را صدا می کردند  ومنجی بنی اسراییل  زاده شد .

 به کنار رود نیل آمدم . زنی رادیدم که بادلهره کودکش را در صندوقی چوبین می نهاد تا به دامن نیل بسپارد به چهره اش نگاه کردم شبیه مادر ابراهیم بود . در قایقی نشستم وگاهواره ی کودک رادنبال کردم در فضا یی بسیار زیبا بانو یی را دیدم باخدم وحشم که آرزو کرد از محتویات این صندوق باخبر شود . خادمان او بلافاصله در آب پریدند وکودکی را به پیشگاه او آوردند . آن بانو کودک را به نزد شویش برد وعاجزانه از او در خواست می کرد تااورا به فرزندی قبول کند شوهر نگران بود وبه یاد خوابی افتاد که اورا مجبور کرده بود فرزندان ابراهیم را نابود کند . اما زن توانست به شوهر بقبولاند که دست پرورده ی او رابا شاه کاری نیست .  لختی گذشت کودک گرسنه شد وبه گریه افتاد تمام زنان شیرده دربار راآوردند تااورا شیر دهد اما پستان نگرفت . به بانو گفتم : زنی را می شناسم که امروز کودکش رااز دست داده بروم اوراخبر کنم . قبول کرد . دوان دوان به نزد مادر نالان آمدم واوراباخود به دربار بردم ومادر تادو سال کودکش راشیر داد ودر گوشش چه زمزمه ها کرد نمی دانم .آسیه آن بانوی دربار فرعون کمر همت به تعلیم وتربیت از آب گرفته اش بست واورا همیشه از آب گرفته (موسی) می نامید واین کودک در جایی نشوو نما کرد که باید بعدها علیه همه ی ظلم هایی که می دید قیام کند . او با مادر واقعی خود ارتباطش راقطع نکرد ودانست که کیست واز اینکه او" فرزند ابراهیم" باید در کاخ ستم زندگی کند سخت دلتنگ بود .

روزی موسی را به بازار بردم اکنون اوجوانی قوی وورزیده بود .باهم به گشت وگذار رفتیم موسی سامری رادید که با خویش فرعون در ستیز بود  نتوانست دوام بیاورد به  مردمصری حمله کرد وبایک ضربت اورا کشت . بعد از کشتن او متواری شد وباز روز دیگر حادثه ای مشابه . اورا گفتم :دیگر نمی توانی در شهر بمانی باید هجرت کنی . گفت : کجا روم ؟ گفتم : به دیار شعیب برو که او سخت به تو نیازمند است.پس از چند روز به دیار شعیب رسیدیم بر سر چاهی عده ای جمع بودند وآب برای گوسفندان می کشیدند ودو دختر که از شرم وحیا کمی دورتر ایستاده بودند  . موسی به آن دو دختر کمک کرد وآن دو مارابه میهمانی خانه ی شعیب بردند .شعیب بادیدن ما بسیار مسرور شد . گفتم : ای پیر قصه ی زندگی خودرا برایمان باز گوی . گفت :  کجا بودی روزی که قصد جان مرا داشتند واز اینکه آنها را از کم فروشی پرهیز می دادم قصد سنگسار کردن مرا داشتند ومن آنها را از عذاب ترساندم وقصه ی قوم عاد وثمود رابر آن ها فرو خواندم اما عبرت نگرفتند وبه صیحه ی آسمانی دیارشان نابود شد

گفتم : موسی از نسل ابراهیم را برای کمکت آورده ام . موسی بایکی از دختران شعیب وصلت نمود وده سال چوپانی آن مرد راستین را کرد و درس ها در نزد او آموخت .بعد از به سر آمدن وعده  شعیب را بدرود گفتیم و همراه خانواده ی موسی به دیار مصر رهسپار شدیم وشعیب به رسم یادبود عصایی شگفت به موسی داد  .پس از چند روز وشب را ه سپردن به کنار کوه طور رسیدیم . هواسرد بود وهواتاریک . ازدور آتشی دیدیم موسی را گفتم برویم واندکی از آن بیاوریم . به طرف کوه طور رفتیم به درختی رسیدیم که از آن آتش برمی خاست . چیز شگفتی بود چگونه آتش چوب را نمی بلعید . موسی خواست که آتش بر گیرد که با صدایی در جای خود میخ کوب شد وترس تمام وجودش را گرفت . صدا گفت: ای موسی من خدای تو هستم ودر نزد من جز گنهکاران نمی ترسند . کفش های خود در آر که به وادی مقدس  قدم نهاده ای . موسی به لکنت افتاده بود ونعلین خود را در آورد . صدا گفت من تو را انتخاب کرده ام تا بروی وفرعون رابه نرمی به من باز خوانی که او راه طغیان در پیش گرفته است . موسی گفت : با کدام دلیل وحجت ؟ گفت : این چیست در دستان تو ؟ موسی گفت : چوبدستم که با آن رمه را هدایت می کنم وگاه با آن برگ از درخت می تکانم برای آنان . صدا گفت : اکنون آن را به زمین انداز . چوبدست به ماری تبدیل شد . لرزیدم که نکند همان مار باشد اما دیدم که آن ماری که می شناسم  نیست واین مار با موسی مهربان بود . موسی ترسید اما خدایش گفت : نترس آن رابردار چون موسی آن رابرداشت به چوب خشکی که بود برگشت . باز موسی در تردید بود که خدایش گفت دست در گریبان  کن . موسی دست در گریبان کرد ودر آورد ونوری سپید همه جارا پوشاند . گفت خداوندا سینه ام را وسعت بده ، کارم را آسان وگره زبانم را بگشا وبرادرم را کمکم قرار ده تا پشتیبانم باشد که راه سختی در پیش است . به نزد دختر شعیب برگشتیم واما موسی در فکر اندر . با طلوع خورشید به سرزمین مصر راهی شدیم وموسی در خانه ی پدری ،برادر رایافت وماموریت خود را بازگفت . برادر از ستم فرعون به جان آمده دست برادر را دردست گرفت وبه کاخ فرعون روانه گشتند . هردو لباسی پشمینه پوشیده وبه در کاخ رسیدند . نگهبانان آن دورا مانع شدند اما کیست که راه بر کلیم بربندد ؟ به نزد فرعون رفتند .موسی با این دربار وآداب ورسوم آن سخت آشنابود که خود در آن جا به روزگاری گذران عمر کرده بود وفرعون نیز سخت اورا می شناخت که همواره از این ساعت بیم داشت .موسی به کلام آمد وفرعون را به خدایی که اورا به وجود آورده بود فرا خواند واورا از طغیان گری بر حذر داشت . پوز خندی بر  لب فرعون آمد که چه حجتی بر سخن خود داری؟ موسی چوب خود را بر زمین زد ماری شد وبه طرف تخت مستکبر به راه افتاد وفرعون فریاد زد: ای موسی آن رابگیر وموسی آن راگرفت . هامان سر در گوش فرعون نهاد وگفت: به نظرم این چند ساله که موسی ناپدید شده بود به نزد جادو گران رفته بود وخوب جادو آموخته است . موسی ماموریت خود را با زتکرار کرد ونیز برادرش را معرفی کرد . ودستش را در گریبان فرو برد و در آورد ونوری خیره کننده سرتاسر سالن کاخ را پوشاند . فرعون فریاد زد . نگهبانان بیایند واین جادوگر را ببرند و نابود کنند . اما مردی از تبار هابیل سر بر آورد که جرم موسی چیست که باید کشته شود؟ جز این که ما را به بیداری فرا می خواند واز ظلم بر خویشتن بازمان می دارد . موسی وبرادر از این میانجیگری  جان سالم به ره بردند . قرار بر آن شد که درروزی معین جادوگران بزرگ عالم بیایند وپاسخ این جادوی تازه را بدهند . کارگزاران فرعون مردم را به جشنی بزرگ وهمگانی دعوت می کردند . آن روز فرارسید وهمه برای دیدن جادوی جادوان وبی آبرو شدن موسی لحظه شماری می کردند . جادوگران آمدند وتمام علم خود بکار بستند منظره ای دیدنی بود ریسمان ها به مارانی تبدیل می شدند ومار زهر آگین در پوست خود نمی گنجید . موسی به میدان آمد وچوبدست خود بر زمین افکند وچه باسرعت همه ی ماران کذایی رابلعید و مار زهر آگین به سوراخی فروشد وفرعون دید که ساحران در مقابل موسی به خاک افتادند وخدای اورا اقرار داشتند . فرعون تصور نمود که موسی با ساحران همدست است واین توطئه ای از پیش تعیین شده است . پس دستور داد که ای جادو گران چگونه بدون دستور من برخدای موسی سجده می برید .یا از کار خود پشیمان شوید یا شما را با شکنجه خواهم کشت . اما سحره به سجده اندر بودند واز کار های پیش خود به در گاه معبود موسی وابراهیم پوزش می طلبیدند . فرعون به کاخ برگشت و آسیه را در نماز دید که بامعبود موسی راز ها ونیاز ها داشت . فرعون دستور داد هر که به موسی ایمان آورده دست و پایش را به خلاف ببرند وبه صلیب آویخته گردند . من برای دیدن مومنین به شکنجه گاه رفتم وهمان آرامشی را که در اسماعیل دیده بودم در آنان دیدم .

موسی چندین بار فرعون را به خدای دعوت نمود واورااز ظلم به بنی اسراییل نهی فرمود وخواستار آن شد تا قومش را به اوسپارد تا از سرزمین او خارج شوند اما فرعون هرگز حاضر نمی شد که بردگان را آزاد سازد   ادامه دارد

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 12:40  توسط فاطمه شانه  | 

 

 

تفاوت متمم قیدی و قید پیشوندی

 

 

بسیاری از پیشوند ها (با ، به ، بی ، در،از و....) با حروف اضافه یکسان است .

ساختمان قید های پیشوندی

پیشوند +اسم  :           مانند (باعجله ، بی تفاوت ، در اصل ، به کندی ، از قضا و....)

او باعجله رفت           اوبی تفاوت مرا نگاه می کرد         در اصل اوهندی بود

او به کندی راه می رفت           از قضا روزی گرگ به گله حمله کرد

 

ساختمان متمم های قیدی

حرف اضافه +اسم یا ضمیر : مانند  ( بااو ، به مدرسه ، در خانه ، از مدرسه و...)

من با او رفتم            من به مدرسه رفتم          من در خانه ماندم     

من از مدرسه رفتم

در تشخیص متمم قیدی از قید پیشوندی باید بین حرف یا پیشوند واسم یک صفت پیشین قرار داد اگر معنی داد حرف اضافه است وگرنه پیشوند است

با دو عجله       بی یک تفاوت     در یک اصل        به دو کندی      از یک قضا

در یک خانه           از یک مدرسه      به یک مدرسه

همچنین باید دانست که قید پیشوندی یک کلمه ی مشتق است یعنی بین اجزای آن هیچ چیز

 فا  صله نمی اندازد  ولی متمم قیدی حرف +اسم یا ضمیر است ودو کلمه محسوب می شود .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 22:26  توسط فاطمه شانه  | 

 

 

 

 

1- کدام گزینه از فواید واهمیت زبان نیست ؟

الف- آگاهی از اغراض دیگران  ب- شناخت محیط اطراف  ج- ارتباطات اجتماعی داشتن

   د- کنترل عواطف

2- کار شناسه چیست ؟

الف- زمان فعل رامشخص می کند  ب- عمل فعل را نشان می دهد  ج- شخص فعل را معین می کند  د- نوع فعل را معین می کند .

3- در توصیف یک شی ء کدام ویژگی مورد توجه قرار نمی گیرد ؟

الف- اندازه    ب- رنگ وبو        ج- خصوصیات روحی وعاطفی         د- دوری ونزدیکی

4- کدام فعل از نظر حرف اضافه ی مورد نیاز بابقیه متفاوت است ؟

الف- چسبید       ب- پرداخت     ج- گروید           د- ترسید

5- علایم کدام گزینه نادرست است ؟

الف- صفحات 5-10 مطالعه شود    ب-  مشاطه : آرایشگر   ج- زندگی نامه (بیوگرافی )

  د- حضرت علی (علیه السلام ) اورادید .

6- .................به شکل هایی از یک زبان گفته می شود که در تلفظ متفاوت است .

الف- لهجه          ب- گونه          ج- زایایی           د- گویش

7- در کدام گزینه غلط املایی دیده نمی شود ؟

الف- اعزاز واکرام ، پالهنگ ویوغ  ، قدر وخیانت  ، هول ووحشت

ب- خبث طینت ، خان وسفره ، عارضه ی صرع ، منال ومستغلات

ج- اشاعه وترویج ،تلطیف ذهن ،لاغر ونحیف ، نامه وطومار

د- اصل ونصب ، تداعی معانی ، گلیم وحصیر ، مقاصد واغراض

8- کدام گزینه بن ماضی مصدر های "شکفتن ، شکافتن " را درست بیان کرده است ؟

الف- شکاف ، شکفت        ب- شکفت ، شکافت ج- شکافت ، شکفت       د- شکفت ، شکفت

9-  کدام مورد به زبان علمی اشاره ندارد ؟

الف- واژه ها برای بیان مستقیم مفاهیم به کار می رود   ب- هر لفظی در معنای حقیقی است

ج- هم حسی وواکنش مخاطب را در بر دارد               د- پیام صریح ومستقیم است

10- کدام یک از افعال زیر گذرا به مفعول ومتمم است ؟

الف- پیوست        ب- پوسید            ج- پوشاند              د- چسبید

11- در ادب فارسی کدام زمینه کمتر بر پایه ی مقایسه است ؟

الف- تشبیه        ب- تمثیل              ج- کنایه         د- استعاره

12- در کدام جمله اسم مشتق بیشتری دیده می شود ؟

الف-سعدی گلستان رابه نثر مسجع نوشت        ب- شعر حافظ مشعلدار سیایش وآزادگی است

 ج- فردوسی زبان فارسی رااحیاکرد                د- رودکی پدر شعر فارسی است

13- واژه های کدام گزینه غلط نیست ؟

الف- القا ، قلاء ، احرار ، منقلب      ب- محزون ، قزل عالا ، دنایت وپستی

ج- لحن قاطع ، زی حیات ، مزین        د- عروج  ،فلق ،هرم آفتاب

14- کدام مورد در توصیف نقش اساسی واصلی دارد ؟

الف- اطلاعات علمی     ب- خیال        ج- اندیشه       د- استدلال

 

 

 

 

 

15- تغییرات ودگرگونی های زبانی زمینه ی مطالعه ی کدام شاخه ی زبان شناسی است ؟

الف- زبان شناسی تاریخی     ب- زبان شناسی جدید     ج- گویش شناسی   د- صرف ونحو

16- در کدام گزینه وابسته ی بیشتری دیده می شود ؟

الف- احمد ده روز اول سال غایب بود                ب- این داستان بسیار خواندنی است

ج- دوست مهربانی چند روزی مهمان من بود      د- روزگار گذشته آب رفته از جوی است

17- در عبارت زیر چند صفت مشتق  به کار رفته است ؟

"    هنگامی که شب تار به دیدار نخستین سپیده ی صبح خندان می گریزد وخورشید بامدادی بر چهره ی شکفته ی گل بوسه می زند بلبل آوازخوان در کنار شاخه ی گل آرام می گیرد "

الف-  چهار صفت        ب- دو صفت       ج- سه صفت         د- یک صفت

18- حشوچیست ؟

الف- نوشته ی غیر صمیمی    ب- ایهام در نوشته   ج- واژگان بی نقش  د- عبارات زاید

19- کدام گزینه از فواید  خاطره نویسی نیست ؟

الف- مهارت در نوشتن   ب- ساده نوشتن  ج- مهارت در خلاصه نویسی  د-تفکرخلاق

20- درمتن  زیر چند ضمیر دیده می شود ؟

"   ای فکر دور پرواز من بال های عقاب آسایت را از پرواز باز دار وتو ای کشتی تند رو خیال من همین جا لنگر انداز زیرا به تو بیش از این  اجازه ی سفر نداده اند ."

الف- شش مورد      ب- پنج مورد        ج- هفت مورد      د- چهار مورد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 16:21  توسط فاطمه شانه  | 

 

 

 

1-موضوع تاریخ جهان گشای جوینی ...........است .

الف- شرح وقایع قرن پنجم هجری   ب- شرح وقایع قرن هفتم  وحمله مغول   ج- تاریخ خلفا    د- تاریخ اسلام

2- کدام گزینه به صفت بخشندگی خداوند اشاره دارد ؟

الف – ارجمند گرداننده ی بندگان از خواری   ب- آفریننده ای که پرستیدن اوست سزاوار

ج- دهنده ای که خواستن جز از اونیست خوش گوار         د- نیست کننده پس از هستی

3- کدام یک از گزینه های زیر معنی "یارستن " نیست ؟

الف – ترسیدن      ب- جرات کردن         ج- توانستن        د- قدرت داشتن

4- " دستان " لقب کیست ؟

الف- رستم      ب- سام           ج- سهراب          د- زال

5- کدام واژه به معنی "متحیر وسرگشته " است ؟

الف- بدخویی        ب- شیر اوژن       ج- خیره        د- غمی

 6- تعریف زیر شامل چه نوع ادبی است ؟

سخنی همراه با نکته ای لطیف وعبرت آموز که درون مایه ی آن طنز است .

الف- ضرب المثل        ب- قطعه          ج- لطیفه ی ادبی       د- فکاهی

7- قهرمانان داستان "سمک عیار " بیشتر ازچه قشری هستند ؟

الف- پهلوانان           ب- شاهزادگان         ج- عامه ی مردم            د- اشراف

8- مفهوم " هرکه می شنید می گفت : هول عیاری ای کرده است " در کدام گزینه آمده است ؟

الف- کار بی عیب ونقص   ب- عمل خارق العاده وعجیب  ج- عمل ترس آور و هراسناک      د -کار جوانمردانه

9- کدام واژه در معنی " همراهان " است ؟

الف- برخوردار      ب- شوکت           ج- زنهار            د- ملازمان

10- مصراع اول بیت زیر در کدام گزینه آمده است ؟

......................................./کز رخ نور بخش او نور نثار می رسد

الف- چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما   ب- آب زنید راه را هین که نگار می رسد

ج- راه دهید یار را آن مه ده چهار را                    د- خلوتیان آسمان تاچه شراب می خورند

11- کدام گزینه مفهوم کلی ابیات زیر است ؟

" گر چه گاهی شهابی / مشق های شب آسمان را / زود خط می زد ومحو می شد "

الف- مردم حکومت ستمگر رانابود کردند         ب- رژیم مبارزان را به زندان می انداخت

ج- مفاهیم عالی انسانی وعدالت محو شده بود  د- مبارزان حرکت انقلابی می کردند اما ناپایدار بود

12-داستان " هدیه ی ناتمام " اثر کیست ؟

الف- دانشور        ب- مجله ی خانواده        ج- رابرت زاکس         د- فرانسوا کوپه

 

13- در قطعه ی " قطرات سه گانه " چرا رب النوع سپیده دم اشک را برگزید ؟

الف-  درخشنده بود   ب- خودستایی نکرد   ج- از قلب برخاسته بود           د- تبسم بر اونمود

14- کدام گزینه از نوع ادب غنایی نیست ؟

الف- رباعیات خیام   ب- رستم وسهراب    ج- غزلیات مولوی        د- خسرو وشیرین نظامی

 

 

 

 

 

15- شعر لیلی ومجنون کدام ویژگی شعر غنایی را داراست ؟

الف- شکایت از روزگار   ب- مراتب عشق وحالات آن   ج- بیان غم واندوه زندگی   د-  بخت و اقبال افراد

16 – کدام یک از شاعران زیر چهار پاره سرا نسیت ؟

الف- بهار      ب- مشیری        ج- توللی           د-  پروین

17- در کدام گزینه " استعاره" دیده نمی شود ؟

 الف- از آن برد گنج مرا دزد گیتی           که در خواب بودم گه پاسبانی

ب- جوانی نکودار کاین مرغ زیبا            نماند در این خانه ی استخوانی

ج- نهان می گشت روی روشن روز        به زیر دامن شب در سیاهی

د- چوآتش در سپاه دشمن افتاد                زآتش هم کمی سوزنده تر شد

18- انس والفت انسان با هنر وادبیات برخاسته از کدام حس ونیروی انسان است ؟

الف- حس کمال طلبی واقتدار خواهی           ب- احساس دیگر دوستی

ج- حس زیبایی شناسی وزیبایی خواهی         د- حس کنجکاوی

19- وصیت" ارتور آپهام" چه بود ؟

الف- وقف اموالش برای مساجد                       ب- دفن او در مسجد جامع اصفهان

ج- وقف کتاب خانه اش برای مسجد جامع           د- تعمیر مساجد تاریخی

20- کدام یک از ویژگی ها از خصوصیات برجسته ی نوشته ی" سپهری "نیست ؟

الف- بیان شاعرانه     ب-توانایی در توصیف       ج- پیچیدگی جملات     د- کوتاهی جملات

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 17:8  توسط فاطمه شانه  |