رویای بیداری
پس از کار روزانه خواب قیلوله ای کردم تا بتوانم پس از رفع خستگی زندگی را ادامه دهم . سررابر بالش نرم وراحت گذاشتم وبه فکر فرو رفتم احساس سبکی کردم پرگونه شدم . خودرادرمکانی بس زیبا دیدم که تابه حال ندیده بودم حدس زدم بهشت برین است دزدانه سرک کشیدم زن ومردی دیدم که به جرم نسیان از آن جا هبوط داده می شوند وماری دیدم که زهر آگین می خندید . گریه های زن واستغاثه های مرد فضاراپرکرده بود از گریه های مرد گل وریحان سیراب می شد واز ناله ها یش عطر در فضا می پیچید . چندی بدین منوال گذشت تادیگ رحمت الهی به جوش آمدو مورد عفوواقع شدند. به طرف اولین خشکی بر آمده از آب ها راهنمایی شان کردم وبرای یاد آوری خاطرات خود از بهشت مشغول ساختن خانه ای مکعب شدند وبه عبادت پرداختند وکارشان به سامان شد .
آنان را رها کردم وبه طرف کوهی نه چندان بلند رفتم قوچی دیدم فربه وبسته ای گندم که از شرم خباثت زرد شده بود ودو نفر که منتظر بودند تاببینند هدیه ی کدام یک مورد قبول واقع می شود . آتشی دیدم که فرود آمد تاحسادت یکی را برافروزد وقوچ دیگری را ببلعد ومار رادیدم که شتابان میرفت تاخود را به قابیل برساند . قابیل دیوانه وار می دوید تا حسد آتش گرفته اش را با کشتن برادر فرونشاند . اورا کشت و هابیل چه معصومانه پدر را صدا می زد .ناگهان هوا تیره وتار شد واز آسمان غراب غریبی فرود آمد وزاغی پلشت براوچیره شد وبانوک زمین راشکافت ومعلم قابیل شد مار شروع کرد به خندیدن وزهر پاشیدن واز سموم او همه جا تیره گشت.قابیل به او پناه برد وآدم از حج بازگشت وپسر را طلب می کرد تا به سرخاک او در آمد ومویه های جانسوزش .آدم وحوا فرزندان زیادی به دنیا آودردند وپس از سالیان دراز به بهشت خویش فرا خوانده شدند ولوای پدر را شیث بر دوش کشید وپنجاه صحیفه بر فرزندان آدم عرضه کرد وبا انوش و قینان ومهلاییل زیبا بدرود گفت وبه نزد پدر ماوا گرفت . مهلاییل نیز از دار دنیا رفت ومردم در سوک او نشستند وبه ندبه پرداختند ومار رادیدم که صورتی از مهلاییل می ساخت ومردم را به آن صورت دعوت می کرد وآغاز بت پرستی نمودند . ادریس مردمان را به خدا فرا می خواند اما وسوسه های مار افسونگر کار خود کرده بود . ادریس بنای ساختن مردم از راه دانش داشت وآنان رابسیار چیز ها بیاموخت ولباس گرم وخنک برایشان ساخت واونیز به بهشت ومکانی رفیع در آن راه یافت .
مردی نوحه گررا دیدم که در غم فراق ادریس می گرید واز اینکه فرزندان آدم به مار فریفته شده اند نوحه می کند وبا قوم خود احتجاج می کند .چهل زن وچهل مرد تنها در نهصد سال به او ایمان آوردند . پیش رفتم گفتم ای مرد از خدایت راهی بخواه . سرش را به سوی آسمان کرد وگفت: خدایا چاره ی این قوم تودانی وبس . ندایش دادند که درختی بنشان وچهل سال طول کشید تا درخت نتاور شد وبه کار کشتی سازی آمد . کمکش کردم وکشتی بس بزرگی ساختیم .از اکناف عالم از هرموجود جفتی انتخاب کردیم ودر آن قرار دادیم که زن نوح به فغان آمد که از تنور آب می جوشد ووعده ی شوهرش را راست یافت .آب تمام شهر را فرا گرفت من به دنبال جان پناه می گشتم . پسرش را دیدم که به طرف بلندی ها می رفت وبا پدر مجادله میکرد مرد نوحه گر صورتی نورانی داشت ونور اوچشم پسررا می زد پدر التماس میکرد وپسرپشت به نور به بلندی ها میرفت باران بی امان از تنور می جوشید وتاقله پیش می رفت امواج آب پسررادرکام خود کشید .
دست استرحام به سوی پیرمرد دراز کردم وگفتم مرا ازاین امواج برهان با دست به کشتی اشاره کرد .به سوی کشتی رفتم .همه جارا کاویدم اما مار نبود باخیال آسوده خوابیدم . لحظاتی بعد باتمام شدن تکان های کشتی از خواب بیدار شدم ودیدم زوج ها ازکشتی پیاده می شوند .از پیر مرد سوال کردم آن جا کجاست ؟ گفت هر چه می خواهی بنام ،جودی ،آرارات ، نجف یا کربلا هر چه هست ساحل نجات است پیاده شو .
پس به طرف پسرانش(حام وسام ویافث ) رفت وهر کدام را به سرزمینی روانه کرد .تنها ماندم .با آن ها روانه شدم وشهر به شهر با آن ها وفرزندانشان زندگی کردم . خوشحال بودم که مار دیگر خود را نشان نمی دهد فکر می کردم با طوفان اونیز نابود شده است اما این پندار من دیری نپایید چون به شهری رسیدم که مردانی تنومند داشت وبه شغل حجاری مشغول واز دل کوه سنگ را می شکستند وخانه می ساختند به خانه ای درشدم خانه ای بس باشکوه وبتانی تراش خورده از انواع سنگها . دلم پر درد شد گفتم ای نوح کجایی؟ قومی دیگر سربر آورده وخدایانی آفریده اند. به شتاب نزد فرزندی از آن نوح رفتم وگفتم تورا چه می شود چرا این بتان در هم نمی شکنی ؟ گفت سالیان دراز است که آنان را راهنمایم اما آنان به افسون ماری بتان تراشیده اندو به عبادت مشغول . گفتم نام تو چیست ؟گفت: مرا هود نام است . گفتم :واین قوم کیانند ؟ گفت: عاد .گفتم از خدا راهی بخواه . سر به سوی دادار بلند کرد وداد خویش را ازو بخواست .ناگاه نسیمی آمد که مردان تنومند را ازجاکند مردان به جنبش در امدند وبه نزد هود آمدند واورا به فسوس گرفتند که مارااز نسیمی می ترسانی .نسیم غیرتش به جوش آمد وچنان آنان رابه زمین کوفت که دیگر قومی از آنان پدید نگشت . با هود به سرزمین دیگری رهسپار شدم واومرا به برادرش صالح سپرد وخود به دیدار خدایش شتافت .
صالح مردم را به خدا می خواند ومردم اورا پاس می داشتند که روزی در راه باز مار رادیدم از نگرانی جانم به لب رسید وشتابان به نزد صالح شتافتم گفتم ای مرد خدا هرگاه من ماری را می بینم فتنه ای به دنبالش می آید بیا که سر این مار بکوبیم .گفت این ماررا تا جهان باقی است مهلت داده اندو کاری از دست من ساخته نیست فقط باید مردم را ازرنج او آگاهانید . به سوی مردم رفتم تا ازفتنه آگاهشان کنم که دیدم مردم به سوی صالح می آیند در حالی که از او جهت خداپرستی حجت می خواهند . شتری از دل کوه بیرون آور تا ما ازشیرش بنوشیم واز پشمش لباس ها سازیم . صالح سر به سوی کردگار بلند کرد که کار ماساز . کوه از هم شکافته شد وشتری ماده عظیم به در آمد ومردم شادمان . صالح به مردم گفت این شتر حجت خداست اوراپی نکند جز زشتکار . مردم یکدل صدا در دادند که پی کننده را به ما بشناسان . صالح گفت اوهنوز از مادر نزاده است . مردم چشم می داشتند که مباد ناقه آسیبی بیند وبه آنان عذاب فرود آید . سی سال گذشت ومار افسونگر به دنبال کسی می گشت تااورابفریبد تا اینکه به مقصود نایل آمد . شتر آب بسیار مینوشید وشیر بسیار هم می داد . روزی فرزند نامشروع یکی از خاصان دربار به همدستی چند نمک پرورده ی ستم وسوسه گوشت اورا کردند وشتر راپی کردند . شتر کره ای داشت ستمگران قصد کره را کردند وکره شتر به سوی بلندی ها رفت وسه ناله ی جانسوز بر آورد وصالح را از عذاب آگاهانید .صالح مردم را از عذاب آگاهاند ومردم به دل کوه ها پناه می جستند اما روز اول روی هایشان زرد گردید وروز دوم سرخ وروز سوم سیاه . چون آن روز گذشت معلومشان شد که عذاب آمدنی است پس همه کفن پوش شدند وبه انتظار نشستند وسر به سوی آسمان داشتند که صیحه ای اسمانی آنان را فرا گرفت چنان که دیاری باقی نماند جز صالح واندکی از مومنان .
با صالح وپیروان از آن دیار غمناک به شهر شام عزیمت کردیم .چندی گذشت باصالح وداع کردم تا دیگر شهر ها رادرنوردم . رهسپار دیار بابل بودم گفتم: ای صالح مرا راهنمایی باید گفت: با تارخ همراه شوو به سرزمین بابل برو . تارخ کوله باری از نور اوبه ارمغان گرفته بود باهم به پشت دروازه های بابل رسیدیم .شهر حکومت نظامی بود وسربازان همه جارا باوسواس می کاویدند . به کنگره های قصر نمرود نگاه کردم دیدم ما رماهرانه مشغول رقص است وهمه به تماشای او مشغول. از فرصت استفاده کردیم وتوانستیم از دروازه عبور کنیم تارخ با عجله به کوچه ای رسید وسراغ زنش را گرفت واو را باخود به غاری برد ومرا به نگاهبانی آن زن گماشت .پس از چندی صدای گریه ی کودکی را از درون غار شنیدم با عجله از کوه به زیر آمدم تا تارخ را با خبر سازم تا آن روز درست فرصت نکرده بودم بابل را بشناسم تارخ را به کوه فرستادم وخود به گردش در آمدم .
با بابل آشنا شدم .شهری با هزاران بت وهزاران عقیده . اجرام آسمانی خدایی می کرد ند ونمرود هم خدای دیگری بود ومال وجان مردم را صاحب بود . هرروز عیدی بود و برای یکی از خدایان جشنی برپا می شد و در عیدخورشید پسران ودختران به قربانگاه می آمدند وکاهنان آنان را به مسلخ می بردند .
به یاد نوح افتادم وگریه های او وآرزو کردم که کاش او اینجا بود . به غار برگشتم ابراهیم را دیدم تبری بر دوش ، از کوه سرازیر می شد. گفتم به کجا می روی؟ در شهر هیچ کس نیست همه به جشن رفته اند . گفت: جشن نوینی درراه است .نمی خواهی ببینی؟ با او همراه شدم . باصلابت گام بر می داشت وبه بتخانه ی بزرگ شهر می رفت . وارد شد وبتها رایکی یکی شکست وتبررا بر دوش بت بزرگ افکند . از بتخانه بیرون آمدم مار رادیدم که از خشم بر خود می پیچید وبه اژدهایی تبدیل می شد .دمان وخروشان به طرف صحرا می رفت واز خشمش آتشی بزرگ پدید آمد . سربازان را دیدم که کسی رابا منجنیق درآتش انداختند از دلهره واضطراب داشتم می مردم که یادم آمد آتش اژدها جاودانه نیست فقط دمدمه ای است ناگهان دیدم مار فسرده گشت وبه سوراخی گزید .ابراهیم را دیدم که شاد وخندان در میان گلستانی نشسته ومشغول عشق ورزی است .
دست ابراهیم را گرفتم وگفتم بیا تا از شهر بابل به کنعان برویم که آن جا بزمی دیگر چیده اند اورا به ساره رساندم واورا وداع گفتم تا به دیگر اقالیم سری بزنم دلم می خواست شرق وغرب عالم را ببینم .
به سرعت خود را به جنگل های هند رساندم استخوان هایی دیدم که پوست داشتند وچهار زانو در خلسه فرو رفته مدتی طول کشید تا اورا به خود آوردم وپرسیدم ای مرد توکیستی ؟ گفت: گوماتا بودم وبودا شدم .گفتم یعنی چه ؟ گفت: سالیان درازی است که پرهیز از حرام ، گوشت ،زنا ،دروغ وآزار رساندن به موجودات کرده ام تا به بیداری رسیده ام وتوانسته ام جسم وذهن خودرا از رنج برهانم .گفتم من مسافرم پیغامی نداری ؟گفت: اگر به قصر پدرم رسیدی بگو مادرم نام من را فراموش کند که دیگر من به آن جا باز نمی گردم .
از آ ن جا به ایران رفتم جوانی رادیدم براشتری زرد سوار . لباس چوپانان بر تن داشت وسراغ کاخ گشتاسب را می گرفت پرسیدم توبا این هیبت که هستی وباشاه چه کار داری ؟ گفت : پور دوغدو وپورشسب هستم وزرد اشترم (زردشت) می نامند . توکیستی واز کجا می آیی ؟ گفتم: مسافرم واز هند می آیم . گفت : بودا را دیدی ؟گفتم آری . گفت : من هم بودایی دیگرم . می روم تا گشتاسب رابیدار کنم .گفتم تو چگونه به بیداری رسیدی . گفت : با پندار نیک ، کردار نیک و گفتار نیک . راه کاخ رانشانش دادم واورا وداع گفتم .
دل تنگ ابراهیم بودم به طرف کنعان به راه افتادم در نیمه ی راه مردی دیدم که بازنی وکودکی به طرف خانه ی آدم می روند .به نظرم آشنا می آمدند به ان ها که رسیدم ابراهیم را شناختم گفتم کنعان را رها کرده ای وبه سمت بیابان می روی؟ گفت : این کنیزم واین پسرم اسماعیل است که می برم به جایی که به سختی بتوانم ببینمشان . ابراهیم این چه سختی است که برخودروا می داری ؟ گفت : خواسته ی ساره است . کودک را از دست ابراهیم گرفتم وبه چهره ی معصومش نگاه کردم هرگز صورتی به این زیبایی ندیده بودم. به ابراهیم گفتم آن ها رابه من بسپار وتو برو .ابراهیم آنان را به من سپرد وخود راهی کنعان گشت . با هاجر مهاجر به سرزمینی رسیدم که بعدها هجرت ها از آن صورت گرفت .
گفتم کمی این جا درنگ کنید تا من آب وغذایی به دست آورم . به چهار جانب نظر افکندم هیچ از آبادی خبری نبود . به مسافتی دور تر رفتم اما هیچ آبی پیدا نکردم . یقین پیدا کردم که هر سه نفرمان نابود شده ایم. گفتم بروم ویک بار دیگر اسماعیل را ببنیم . وقتی به اورسیدم دیدم که هاجر هراسان از صفا می آید وچشمه ای از زیر پای کودک می جوشد . به آب گفتم زم –زم اما آب جاری بود هاجر به خاک افتاد وکودکش را تنگ در آغوش گرفت .
مرغان مهاجر زمزم رادیدند واعراب بادیه نشین راخبر کردند . ان دو را به بادیه نشینان سپردم وراهی کنعان شدم تا ساره را ببینم واز اوگله کنم . به در خانه ی ابراهیم رسیدم .دو مرد رادیدم که به خانه ی او فرود آمدند .ابراهیم خوانی آماده کرد وآنان را به تناول دعوت کرد اما آن ها دست به طعام نبردند . ابراهیم هراسان شد وگفت:آنان را می شناسی؟ گفتم : مردانی که طعام نخورند را به فال نیک می گیرم .مهمانان ساره را صدا زدند ومژده ی اسحاق را بدو دادند ومن از تعجب بر آستانه ی در میخکوب شدم . مردان مرا به کناری بردند وگفتند ما با قوم لوط کاری داریم با ما همراه شو.شب هنگام به دیار لوط رسیدیم وناگهان در پشت در خانه ی لوط همهمه ای شد وما نیمه شب با اصحاب لوط از شهر خارج شدیم وبه محل امنی رفتیم . صبح هنگام رفتم که اززن لوط خبری بگیرم که دیدم شهر لوط عالیها سافلها واززن خبری نبود . لوط را با رفیقانش رها کردم وبه خانه ی خویش او رفتم صدای گریه ی کودکی از خانه ی سوت وکور ابراهیم می آمد . خوشحال شدم وکودک را در آغوش کشیدم وپدر را مبارک بادی گفتم وآن ها را در این سور باقی گذاشتم .
چندی به این طرف وآن طرف رفتم وبا اقوامی آشنا شدم وحسرت می خوردم که کاش نوح در میان آنان بود. دلم از این همه نامردمی به تنگ آمده بود ودلتنگ ابراهیم بودم .چاره را در آن دیدم که به نزد ابراهیم باز گردم . ابراهیم را دیدم که قصد سفر دارد وخنجری را در میان پنهان می کند گفتم ابراهیم تووخنجر ؟ گفت : سه شب است که خواب می بینم باید بروم واسماعیل را قربانی کنم . گفتم رسم بابلیان را می خواهی اجرا کنی تو که از آنان بیزاری . گفت: مامورم. به اوالتماس کردم اسماعیل دل رباترین موجودی است که تا به حال دیده ام گفت : چاره ای نیست . باخود می گفتم ای کاش قوچ هابیل را قربانی می کرد .
به حجاز رسیدم شهری دیدم واسماعیل که رشید شده بود وهاجر که از دیدن ما خوشحال شد .
به ابراهیم گفتم : پسرت را ببین .ابراهیم به من نگاه کرد ولبخندی زد وگفت : پشت سرت را نگاه کن . مار را دیدم سنگی برداشته واورا از آنجا دور کردم ابراهیم با پسرش نجوا می کرد وهاجر که آهسته گریه می کرد .
اسماعیل دستمالی برچشمانش بسته بود ومحکم قدم برمی داشت . به منا رسیدم وآرزو می کردم که قوچ هابیل بیاید. چشمانم را بسته بودم تا قربانی شدن اسماعیل رانبینم پس از لحظاتی صدای خنده ای به گوشم رسید چشمانم را باز کردم ودیدم پدر وپسر مشغول ذبح گوسفندی اند وهاجر که به خاک افتاده بود . در گل کشی وبنای دوباره ی کعبه با آن دو همراه شدم وآن بنا راساختیم وبه دعای ابراهیم امین گفتم واز ان جا رفتیم . به کنعان باز گشتیم وچندی در خانه ی ابراهیم میهمان بودم وهر روز از میهمانانش پذیرایی می کردم تا خلیل من از دار دنیا رفت واسحاق وفرزندانش را همراهی می کردم . از آن ها اجازه ی مرخصی گرفتم تا به دیگر دیار بروم .
به مصر ، یونان و ایران رفتم . فراعنه بر مصر وخدایان بر یونان ومصر خدایی می کردند . خواستم که پیام ابراهیم را بر آنان باز خوانم اما گوش ها یارای شنیدن حرف من نبودند .هر کجا می رفتم پوست مار می دیدم وخدایانی که این پوست ها را برای پوشش خود بهترین زینت قرار می دادند . مردم سرگرمی هایی داشتند وافسانه هایی که به خوابشان می برد . گاه خدایانی از آسمان فرو می آوردند وبه دریا می فرستادند وگاه خدایانی که با پدران خود به مبارزه مشغول می شدند از هفت خوان ها ودوازده خوان ها عبور می کردند تا درس زندگی به مردم خود بدهند . از این همه غفلت و بی خبری دلم گرفت وبیداری را در کنعان می دیدم .
بار دیگر عزم دیار ابراهیم کردم . به آستانه ی خانه ی یعقوب رسیدم . سلامی کردم ونشستم کودکی دیدم که از زیبایی شبیه اسماعیل بود اورا به یاد اسماعیل بوسیدم ونامش را پرسیدم . گفت: من یوسفم . داستان قربانی شدن اسماعیل را برایش تعریف کردم واورا از مار ترساندم . گفت: می دانی من دیشب خوابی دیده ام که داشتم آن رابرای پدرم بازگو می کردم . یعقوب هراس خود را از این خواب از من پنهان نداشت وپسر را تحذیر می داد . از آستانه ی در به گوشه ی خانه رفتم. مار را دیدم که ده بار پوست انداخت وبرادران یوسف آن پوست ها را برتن کردند وبه نزد پدر آمدند . با تلبیس پدر را راضی کردند که یوسف را به ملعب ببرند با آنان همراه شدم وبه ملعب مرگ نزدیک شدم. گرگ یوسف ندریده یوسف رابه چاه انداخت . به سر چاه رفتم اورا دیدم که زمزمه می کند وچهره ی او چقدر شبیه ابراهیم بود . کاروانی آمد واورا ازبرادران خرید وبه دیار فر اعنه روانه شدند .
مار دوان دوان خود را بر در کاخ عزیز مصر رساند ومشغول دل ربایی شد.اما یوسف نور نوح وعشق ابراهیم در وجود داشت وبه مار توجهی نمی کرد تا به جرم بی توجهی به او به زندان فرعون افتاد .
در زندان دوجلیس آمدند وزود اورا ترک کردند ومار یوسف را تا هفت سال در زندان نگه داشت . تا آن گاه که فرعون خوابی دید که باعث آزادی یوسف از زندان شد وبر سریر عزت قرار گرفت . تدبیری که یوسف اندیشید مردم آن دیار را ازمرگ نجات داد و برادران را به در خانه ی او کشاند . به یوسف گفتم : با آن ها چه می کنی ؟ گفت : من با نسل ابراهیم چه می توانم بکنم ؟ تا آنکه یعقوب نیز از بوی پیراهن یوسف جان تازه ای گرفت وبه دیار فرزند گام نهاد . نسل ابراهیم در سایه ی تدبیر برادر در مصر مسکن گزیدند .یوسف مردم را به بیداری دعوت می کرد اما آنان ناجی خود را نمی دیدند وبه ظلم خود پایدار . یوسف دختر وداماد خود ایوب صبور را به دیاری فرستاد تا مردم رابه بیداری فرا خواند اما مار همچنان فتنه گری می کرد تا آنگاه که ایوب پس از آن همه رنج طاقت از کف داد ودر چشمه ی سرد به غسل پرداخت ومال و فرزندان از دست داده اش به اوباز گردانده شد وایوب را دیدم که با صد لیف خرما دختر یوسف را نوازش می داد . پس از مرگ یوسف فراعنه ی آن دیار دمار از قوم یوسف در آوردند وآنان را به بردگی وبیگاری گرفتند .فرزاندان برادران از کرده ی آباء خود پشیمان واز درگاه معبود ابراهیم می خواستند تا منجی ای بیاید وآنان را از شر فراعنه نجات بخشد . سالیان دراز به بردگی مشغول بودند ودرساخت اهرام فراعنه به سختی جان می دادند . هرگاه یکی از آنان جان می داد به یاد نابرادران می افتادم وکردارشان با یوسف .
زنانی را دیدم که در سوگ فرزندانشان ضجه می زدند و منجی خود را صدا می کردند ومنجی بنی اسراییل زاده شد .
به کنار رود نیل آمدم . زنی رادیدم که بادلهره کودکش را در صندوقی چوبین می نهاد تا به دامن نیل بسپارد به چهره اش نگاه کردم شبیه مادر ابراهیم بود . در قایقی نشستم وگاهواره ی کودک رادنبال کردم در فضا یی بسیار زیبا بانو یی را دیدم باخدم وحشم که آرزو کرد از محتویات این صندوق باخبر شود . خادمان او بلافاصله در آب پریدند وکودکی را به پیشگاه او آوردند . آن بانو کودک را به نزد شویش برد وعاجزانه از او در خواست می کرد تااورا به فرزندی قبول کند شوهر نگران بود وبه یاد خوابی افتاد که اورا مجبور کرده بود فرزندان ابراهیم را نابود کند . اما زن توانست به شوهر بقبولاند که دست پرورده ی او رابا شاه کاری نیست . لختی گذشت کودک گرسنه شد وبه گریه افتاد تمام زنان شیرده دربار راآوردند تااورا شیر دهد اما پستان نگرفت . به بانو گفتم : زنی را می شناسم که امروز کودکش رااز دست داده بروم اوراخبر کنم . قبول کرد . دوان دوان به نزد مادر نالان آمدم واوراباخود به دربار بردم ومادر تادو سال کودکش راشیر داد ودر گوشش چه زمزمه ها کرد نمی دانم .آسیه آن بانوی دربار فرعون کمر همت به تعلیم وتربیت از آب گرفته اش بست واورا همیشه از آب گرفته (موسی) می نامید واین کودک در جایی نشوو نما کرد که باید بعدها علیه همه ی ظلم هایی که می دید قیام کند . او با مادر واقعی خود ارتباطش راقطع نکرد ودانست که کیست واز اینکه او" فرزند ابراهیم" باید در کاخ ستم زندگی کند سخت دلتنگ بود .
روزی موسی را به بازار بردم اکنون اوجوانی قوی وورزیده بود .باهم به گشت وگذار رفتیم موسی سامری رادید که با خویش فرعون در ستیز بود نتوانست دوام بیاورد به مردمصری حمله کرد وبایک ضربت اورا کشت . بعد از کشتن او متواری شد وباز روز دیگر حادثه ای مشابه . اورا گفتم :دیگر نمی توانی در شهر بمانی باید هجرت کنی . گفت : کجا روم ؟ گفتم : به دیار شعیب برو که او سخت به تو نیازمند است.پس از چند روز به دیار شعیب رسیدیم بر سر چاهی عده ای جمع بودند وآب برای گوسفندان می کشیدند ودو دختر که از شرم وحیا کمی دورتر ایستاده بودند . موسی به آن دو دختر کمک کرد وآن دو مارابه میهمانی خانه ی شعیب بردند .شعیب بادیدن ما بسیار مسرور شد . گفتم : ای پیر قصه ی زندگی خودرا برایمان باز گوی . گفت : کجا بودی روزی که قصد جان مرا داشتند واز اینکه آنها را از کم فروشی پرهیز می دادم قصد سنگسار کردن مرا داشتند ومن آنها را از عذاب ترساندم وقصه ی قوم عاد وثمود رابر آن ها فرو خواندم اما عبرت نگرفتند وبه صیحه ی آسمانی دیارشان نابود شد
گفتم : موسی از نسل ابراهیم را برای کمکت آورده ام . موسی بایکی از دختران شعیب وصلت نمود وده سال چوپانی آن مرد راستین را کرد و درس ها در نزد او آموخت .بعد از به سر آمدن وعده شعیب را بدرود گفتیم و همراه خانواده ی موسی به دیار مصر رهسپار شدیم وشعیب به رسم یادبود عصایی شگفت به موسی داد .پس از چند روز وشب را ه سپردن به کنار کوه طور رسیدیم . هواسرد بود وهواتاریک . ازدور آتشی دیدیم موسی را گفتم برویم واندکی از آن بیاوریم . به طرف کوه طور رفتیم به درختی رسیدیم که از آن آتش برمی خاست . چیز شگفتی بود چگونه آتش چوب را نمی بلعید . موسی خواست که آتش بر گیرد که با صدایی در جای خود میخ کوب شد وترس تمام وجودش را گرفت . صدا گفت: ای موسی من خدای تو هستم ودر نزد من جز گنهکاران نمی ترسند . کفش های خود در آر که به وادی مقدس قدم نهاده ای . موسی به لکنت افتاده بود ونعلین خود را در آورد . صدا گفت من تو را انتخاب کرده ام تا بروی وفرعون رابه نرمی به من باز خوانی که او راه طغیان در پیش گرفته است . موسی گفت : با کدام دلیل وحجت ؟ گفت : این چیست در دستان تو ؟ موسی گفت : چوبدستم که با آن رمه را هدایت می کنم وگاه با آن برگ از درخت می تکانم برای آنان . صدا گفت : اکنون آن را به زمین انداز . چوبدست به ماری تبدیل شد . لرزیدم که نکند همان مار باشد اما دیدم که آن ماری که می شناسم نیست واین مار با موسی مهربان بود . موسی ترسید اما خدایش گفت : نترس آن رابردار چون موسی آن رابرداشت به چوب خشکی که بود برگشت . باز موسی در تردید بود که خدایش گفت دست در گریبان کن . موسی دست در گریبان کرد ودر آورد ونوری سپید همه جارا پوشاند . گفت خداوندا سینه ام را وسعت بده ، کارم را آسان وگره زبانم را بگشا وبرادرم را کمکم قرار ده تا پشتیبانم باشد که راه سختی در پیش است . به نزد دختر شعیب برگشتیم واما موسی در فکر اندر . با طلوع خورشید به سرزمین مصر راهی شدیم وموسی در خانه ی پدری ،برادر رایافت وماموریت خود را بازگفت . برادر از ستم فرعون به جان آمده دست برادر را دردست گرفت وبه کاخ فرعون روانه گشتند . هردو لباسی پشمینه پوشیده وبه در کاخ رسیدند . نگهبانان آن دورا مانع شدند اما کیست که راه بر کلیم بربندد ؟ به نزد فرعون رفتند .موسی با این دربار وآداب ورسوم آن سخت آشنابود که خود در آن جا به روزگاری گذران عمر کرده بود وفرعون نیز سخت اورا می شناخت که همواره از این ساعت بیم داشت .موسی به کلام آمد وفرعون را به خدایی که اورا به وجود آورده بود فرا خواند واورا از طغیان گری بر حذر داشت . پوز خندی بر لب فرعون آمد که چه حجتی بر سخن خود داری؟ موسی چوب خود را بر زمین زد ماری شد وبه طرف تخت مستکبر به راه افتاد وفرعون فریاد زد: ای موسی آن رابگیر وموسی آن راگرفت . هامان سر در گوش فرعون نهاد وگفت: به نظرم این چند ساله که موسی ناپدید شده بود به نزد جادو گران رفته بود وخوب جادو آموخته است . موسی ماموریت خود را با زتکرار کرد ونیز برادرش را معرفی کرد . ودستش را در گریبان فرو برد و در آورد ونوری خیره کننده سرتاسر سالن کاخ را پوشاند . فرعون فریاد زد . نگهبانان بیایند واین جادوگر را ببرند و نابود کنند . اما مردی از تبار هابیل سر بر آورد که جرم موسی چیست که باید کشته شود؟ جز این که ما را به بیداری فرا می خواند واز ظلم بر خویشتن بازمان می دارد . موسی وبرادر از این میانجیگری جان سالم به ره بردند . قرار بر آن شد که درروزی معین جادوگران بزرگ عالم بیایند وپاسخ این جادوی تازه را بدهند . کارگزاران فرعون مردم را به جشنی بزرگ وهمگانی دعوت می کردند . آن روز فرارسید وهمه برای دیدن جادوی جادوان وبی آبرو شدن موسی لحظه شماری می کردند . جادوگران آمدند وتمام علم خود بکار بستند منظره ای دیدنی بود ریسمان ها به مارانی تبدیل می شدند ومار زهر آگین در پوست خود نمی گنجید . موسی به میدان آمد وچوبدست خود بر زمین افکند وچه باسرعت همه ی ماران کذایی رابلعید و مار زهر آگین به سوراخی فروشد وفرعون دید که ساحران در مقابل موسی به خاک افتادند وخدای اورا اقرار داشتند . فرعون تصور نمود که موسی با ساحران همدست است واین توطئه ای از پیش تعیین شده است . پس دستور داد که ای جادو گران چگونه بدون دستور من برخدای موسی سجده می برید .یا از کار خود پشیمان شوید یا شما را با شکنجه خواهم کشت . اما سحره به سجده اندر بودند واز کار های پیش خود به در گاه معبود موسی وابراهیم پوزش می طلبیدند . فرعون به کاخ برگشت و آسیه را در نماز دید که بامعبود موسی راز ها ونیاز ها داشت . فرعون دستور داد هر که به موسی ایمان آورده دست و پایش را به خلاف ببرند وبه صلیب آویخته گردند . من برای دیدن مومنین به شکنجه گاه رفتم وهمان آرامشی را که در اسماعیل دیده بودم در آنان دیدم .
موسی چندین بار فرعون را به خدای دعوت نمود واورااز ظلم به بنی اسراییل نهی فرمود وخواستار آن شد تا قومش را به اوسپارد تا از سرزمین او خارج شوند اما فرعون هرگز حاضر نمی شد که بردگان را آزاد سازد ادامه دارد